از شبهاى واژه
تهيه و تنظيم: بابک يزدى
توضيح ٣- در اين مقاله زبان نوشتارى به زبان گفتارى نزديک شده و خيلى خودمونى نوشته شده و طبعا خونده ميشه.چند شب قبل از مسافرت اخير دوست گرامى و ارجمندم نياز سليمى از من خواست که در مورد واژه نظرم را در چند کلمه و يا چند خطى بنويسم !!بهش گفتم آخه نياز جون ديوارى از من کوتاهتر پيدا نکردى، بيا و دست از سر کچل ما بردار، مگه من نظريه پردازم، منقدم، شاعرم، اديبم، کاريکلماتور، هنرپيشه، هنرمند و يا نميدونم موسيقيدونم که راجع به اينا و يا حتى يکيشون نظر بدم و يا بنويسم؟ تازه واژه قرار بود شبهاى ادبى! واژه باشه!، حالا که ماشاﷲ قربونش برم يک آش شعله قلمکارى شده که همهچى! و از جمله نخود لوبياى ادبىهم توش پيدا ميشه،نياز گفت بابک جون خودتو لوس نکن ديگه از همه خواستم تو هم چند خطى بنويس٠بالاخره از شما چه پنهون موندم گيج و منگ که بنويسم و يا ننويسم!! اگه ننويسيم که نيازجان سليمى ناراحت ميشه، خوب حقم داره، هرکار تا حالا ازش خواستيم نه نگفته خيلى زود و به موقع و به بهترين شکل و وجه ممکنم انجامش داده، اما اگه بنويسم اونوقت نه تنها نياز، که همهى همکاراش در واژه (يعنى مجريان، برگزارکنندگان، و حتى واژه پردازها و واژه نگاران (البته منظور نرم افزار واژهنگار فارسى نيست) و واژه رو ها و واژه نشينها (که شماها باشيد) نيز ناراحت ميشند. ولى بدليل اينکه خداوند تهارت و تعالى (ببخشيد تبارک و تعالى) منو که آخرى (يعنى ته تغارى ) بودم و هيچم قصد اومدن نداشتم به زور درست کرده (يعنى بدون سوال از من، نه بابا ننه از من پرسيدند و نه خود خدا، که عمو جون ميخواى درست بشى و بدنيا تشريف ببرى ؟ يا نه؟) و بقول شاعر:
خلقت من از ازل يک وصله ناجور بود
من که خود راضى بدين خلقت نبودم زور بود
لابد مال شماها يه جور ديگه بوده، يه توافقى باهاتون شده بوده،
خلاصه: اى اجل گر من نميزادى اجاقت کور بود
و بعدشم خودشون همينطورى يه اسمى رومون گذاشتن که تا بيست و يک سالگى که بنا به صلاح و مصلحت هى اسم عوض مىکردم (يعنى اسممو عوض ميکردن) با خود يدکش ميکشيدم.و منم طبيعتا به خواست لايزال او (يعنى خدا) مردمآزار شدم، به خاطر مردم آزاريمم که شده، که البته از خصلتهاى خدادادى منه، يعنى خواستم همه را ناراحت کنم! نه اينکه ادعاى طرفدارى از اکثريت را دارم! (البته منظورم سازمان اکثريت نيستا! هرچند اونام مثل من اکثريت مردمو يه جورى آزار دادن، چون اونا بعد از انقلاب طرفدار خط امام بودن و وليبرالها را مى کوبيدن و حالا طرفدار ليبرالها شدن و خط امام رو مىکوبند. البته اون وقت از تودهايها خط مىگرفتند، ولى حالا از کى نمىدونم، لابد از عليرضا نورىزاده. مقالهى اخير فرخ نگهدار رو اگه تو ايران استار ديدهباشيد خطاب به خاتمى ميگه: باباجون ما هنوز تو خط توايم ولى تو دارى از خط خودت خارج ميشى!!
يه جوک براتون بگم؟ ميگن کيانورى قبل از انقلاب براى اينکه هم روسيه رو داشته باشه و هم خمينى رو، شبا که مردم شعار ميدادن : اﷲ اکبر، خمينى رهبر، کيانورى براى رضايت دو طرف شعار ميديده: اﷲ اکبرف خمينى رهبرف. خوشبختانه اکثريت تودهايها به ترور معتقد نيستند وگر امشب ممکن بود سالم به خونه نرسم. مىبينيد که جرأت نمىکنم به مسعود و مريم دهن کجى کنم وگرنه مثل ژان کريتين مىشدم. اينام که اخيرن بعد از انقلاب دونفريشون (انقلاب دو نفريم ديديم!) چون طرفدار زنا شدن، يه دفعه مريم عضدانلو، ميشه مريم رجوى! لابد اگه طرفدار مردا ميشدن، اونوقت مسعود رجوى ميشد مسعود عضدانلو. مهدى ابريشمچى که نه زورش رسيد انقلاب کنه و نه طرفدار زنا بشه. مثل اينکه زياد بيراهه رفتم. تصميم گرفتم اين وظيفه را انجام بدم تا هم از فحش و فضيحت واژهايها و کفر و لعنتشون در اين دنيا برخوردار بشم و هم وظيفهى مردمآزاريمو طبق فرمان باريق (ببخشيد بارى تعالى) انجام داده باشم تا در سر پل سراط سر ملائکههاى اونم شيره بمالم و باپارتى بازيم که شده وارد اونجايى بشم که حوريا و غلمانا زيادن. تعدادشونم که لابد ميدونيد، آقاى دستغيب شهيد مرداب (ببخشيد محراب آمار دقيقشو داده، براى هر مومن هفتاد هزار کاخ، در هر کاخ هفتاد هزار قصر، در هر قصر هفتاد هزار خانه، در هر خانه هفتاد هزار اتاق ودر هر اتاق هفتاد هزار تخت، و در هر تخت هفتاد هزار حور و يا غلمان (بستگى به جنسيت مومن داره) حالا شما بريد آمارشو بگيريد که اگه مومن باشيد چند تا نصيبتون ميشه، آمار خونوادگيشم ميتونيد بگيريد، مثلن يه خونواده ٥نفرى چند تا بهش ميرسه (هر کميم آمار درستو بياره واژه بهش جايزه ميده). عدالت خدا را ببين اين همه حور و غلمان درست کرده واسهى مومناش، مفت و مجانى تيمارشون ميکنه، اونوقت آفريقائياى بى دين کافر که مومن نيستند دارن از گشنگى ميميرن (مثل اينکه خيليشونم مسلمونند) .
من نميدونم اين حور و غلمانا از حالا تا روز رستاخيز که قراره نصيب ماهابشن و يا ماها نصيب اونا بشيم اگه بينشون فاصله و يه ديوار مثلن اسلامى باشه، که طبيعتن هست! تو اين مدت چى نار ميکنن؟؟ شايدم اين پديدهى
بعضى وقتا من به امام زمونم که فکر مىکنم، دلم به حالش ميسوزه. ميگم ١٤٠٠ سال بدبخت ته يه چاه چه زجرى ميکشه؟ تا روزى که بهش اجازه بدن زور (ببخشيد) ظهور کنه!! راسش خوب شد که امام زمونم نشديم. بايد خدا را شکر کنيد که امام زمون نشديد. باور نميکنيد به اين داستان گوش کنيد:يک آخوندى بود هر روز براى شکرگزارى مردم بدرگاه خدا يه کشف جديدى ميکرد. يه روز ميرفت بالاى منبر و ندا در ميداد که آهاى مردم !! مردم ميگفتند که چيه، چى شده؟؟ شيخ ميگفت بريد خدارا شکر کنيد، که خدا گوشاتونا زير بغلتون خلق نکرده!! مردمم فکرى ميکردنو و ميگفتن اه راست ميگهها!! اگه اينطورى بود بايد صليبوار راه ميرفتيم. وگرنه خيلى صداها رو نمىشنيديم. فردا شيخنا با کشف جديد مىاومد که ايهاالناس !! مردم ميگفتن بله شيخرا (ببخشيد شيخنا) چى شده؟؟ و دوباره شيخ کشف جديدشو به سمع مردم ميرسوند که بعله، بريد خدا راشکر کنيد!!، که مثلن سوراخ بينىتون رو به بالا نيست، وگرنه بارون که مىاومد... خلاصه شما مردمم بايد خدارا شکر کنيد که امام زمون نشديد.!! کدومتون حاضريد ١٤٠٠ سال تهى يه چاى نمور و تاريک بمونيد با وعدهى سر خرمنى که بله شما قراره يه روز بيايد و دنيا را نجات بديد!!. نمى دونم آيا پس از ١٤٠٠ سال خودتونو مىتونستيد نجات بديد. البته خانوما خيالشون راحته چون خدا تا بحال هيچ پست و مقامى بهشون نداده!! و همهى پيغمبرا و اماماشو حتى غايبيشو هم از مردا انتخاب کرده، حسابشو بکنين ١٢٤٠٠٠ تا پيغمبر همهشونم مرد!!. خوب خداست ديگه، لابد يه صلاح و مصلحتى در کار پروردگار بوده ديگه!!!
٭٭٭گفتم بدليل مردم آزاريم ويا شايدم واژه آزاريم تصميم گرفتم که چند کلمهاى يا چند خطى بنويسم، تا حد اقل نميدونم نيازو (نياز خودمو نميگما) خانم نياز سليمى را هم خوشحال و هم ناراحت کرده باشم. خوشحال، به خاطر اينکه نوشتهام، و ناراحت بخاطر اونچيزاى که نوشتم! که بالاخره همينطور که مىببينيد، از چند خط و چند پاراگرافم فراتر رفت و حالا بيا ودرستش کن. البته اگر درست شدنى باشه! تاحالاش که از خود واژه هم بى در و پيکرتر، بى خطتر و گل و گشادتر شده، که مثل خود واژه اس در دست واژهايها، يعنى غير قابل کردن شده جمع و جور شده. حتمن اينم کار خداس .
٭٭٭
و اما پس از اين مقدمه بريم سراغ واژه:
من ميدونم که واژه کى، چگونه، توسط چه کسانى و در کجا واژه شد. ولى با چه هدف، بر چه اساس، و برنامه، يا مرامنامه و اساسنامهاى، در خدمت چه کس، کسان و گروه و طبقهاى اگه راسشو بخواين، من که هيچ، خود واژهايهام نميدونن، گويا اينطورى هم بهتره. هرکجا از اين چيزا بوده زودتر تقش در اومده، يا تقو لقتر شده. باور نمىکنيد انجمن ايرانيا نمونهش، با اون همه آيين نامه و اساسنامه و دبدبه و کب کبهش تو انتخاباتش ٢٠ نفرم شرکت نمى کنن. البته اينم يکى از دلايل همبستگى و اتحاد و نقطه قوت ما ايرونياست در خارج از کشور.خلاصه داشتم ميگفتم خود واژهايهام که واژه را درسش کردن نميدونن واقعن براى چى درسش کردن. شايدم حق داشته باشن، مثل دو تا آدم عاقل و بالغ، و سالم و بى گناه که مثلن شب پيش هم ميخوابن و عشق و حالشونو ميکنن، و خوب بعدنم اين وسط يک بچهاى پيدا ميشه (چون بچه درست کردن ماهام کار خداست، کمتر خودمون تصميم ميگيريم)!! خب به اون دونفر چه ربطى داره که براى اين بچه تصميم بگيرن که چکاره بشه و کجا بره و چه بکنه، و آيندهش چى بشه!! بچه خودش بزرگ ميشه و خودش راه و روش خودشو انتخاب ميکنه و راهو از چاه تشخيص ميده.
٭٭٭
بالاخره واژه نه اينکه توسط افرادى نطفهش شکل گرفته (که البته اينم کار خدا بوده) بلکه از تولدشم مدتها گذشته و دوران کودکيشم سپرى کرده و وارد دوران بلوغ شده. حالا بعضى وقتها شيطونيم ميکنه!! که تو اين سنين طبيعى هم هست. هنوز آيندهشو انتخاب نکرده. گاهى بچپ ميزنه و گاهى براست (البته چپ زدنشو ما کمتر ديديم). و سردرگميشو بيشتر.
واژه مثل قطارى شده که در حرکته و افراد مختلفى نيز سوارشن و هى مسافراى جديدى نيز سوار و پياده ميکنه. مقصد قطارم گويا هنوز کسى نميدونه. صرفا چون قطاره و در حرکت، و پيش ميره و گويا حرکت بهتر از ايستادنه، براى تفريح و وقت گذرونىهم که شده يه عده سوار و پياده ميشن. مسافراشم گاهن وبعضن اصلن به تيپ و قماش همم نمىخورن. باور نمىکنيد نمونه ميارم:
آقاى زراسوندى پيدا ميشه و از درد و رنج مردم زحمتکش و زجر کشيده و فلک زده ايران و از دستهاى پينه بستهى حاصل از رنج و کار ميگه و چه خوب هم مصيبتاشونا بازگو ميکنه!! اين يه مسافر٠
مسافرى ديگه: آقاى «ف» مياد و بنام ايران و مليت و مام وطن شونه به شونهى فاشيستا ميزنه و کم مونده که جنايتاى شاه و شيخو راست و ريست کنه!!
خانم «ق» مياد و مجرى ميشه و با يک تير دو نشون ميزنه، هم برنامهى مجرى گريشو خيلى خوب انجام ميده و هم بقول يکى از واژه نشينها نقش
موسيقىاى نواخته ميشه، شعرى سروده، نمايشى به اجراء در مىآد، داستانى خونده ميشه و نقدى قرائت.
کودکى مىآد و به شکلى بسيار ماهرانه شعرى بلند از حافظ ميخونه، و با تشويق و کف زدنهاى بسيار حضار مواجه ميشه. و فقط يک نفر اعتراض ميکنه که اى بابا اين
بله واژه موفقه، حدود ٢٠٠ نفرى آدم جمع مىکنه، و همهام کمابيش راضى ميرن، و خوشبختانه ملالى هم نداره، بعد از برنامههام که کمابيش يه تعداد از ما بهترون نزد آقا رضاى
اما به نظر من بايد همينجا کمى مکث کنيم و مغرور تعداد زياد شرکت کننده نشيم. از خود سؤال کنيم که آيا هميشه تعداد زياد جمعيت معيار مثبت بودن و خوبى آن است ؟ و اگه چنين است آيا سوزان روشنها و شهرام ک ها از واژهايها موفقتر نبوده و نيستند؟ چون با اينکه بليط ورودى براى برنامهى آنها حد اقل بيست برابر گرانتر از ورودى واژه است، جمعيت شرکت کننده در آن برنامهها هم حد اقل بيست برابر جمعيت واژه است. البته شايد مقايسهى اين چنينى به هيچ وجه درست نباشد ولى گويا اگر با اين منطق پيش برويم، هرکجا مسئوليت و تعهد بيشتر است جمعيت کمترى سرو کلهشان پيدا ميشود و هرکجا مسئوليت و تعهدى نبوده و دم غنيمتيست ولولهى جمعيتى است که بيا وببين. (البته من کسى را براى رفتن به چنين برنامههايى ملامت نمىکنم، بلکه صرفن يک مقايسه است).
يک نمونه از اين برنامههاى پر جمعيت قبل از انقلاب هم يادم اومد و بد نيست که يادآورى کنم. شيخ احمد کافى را دوستانى که مثل من سنى ازشون گذشته بياد دارن. روضهخون ماهرى بود که در سالهاى قبل از انقلاب که ديکتاتورى به اوج خودش رسيده بود و زندوناى شاه هم وضعش بد نبود، اين آخوند معرکه گيريش گل کرده بود و چون صداشم خوب بود، هم آوازى مىخوند، هم مصيبتى. هم همه رو مىخندوند و هم همه رو ميگريوند. و هم با ٤تا فحش و بد و بيراه ودرى ورى به عمر، سنىها، بهاييها، و کمونيستها و همراه با احسنت و آفرين گفتن تودهى عوام مستمعينش بهشت برين رو براشون ضمانت مىکرد. پاى منبر اين آخوند هيچ وقت کمتر از دههزار نفر نبود!! همهام راضى برميگشتند، خنده و گريه شونو کرده بودن و بهشتشونم تضمين شده بود و احيانن ديدشونم زده بودن. حالا کيا معمولن دعوتش ميکردن؟ پولدارا، نزول خورا، کارخونهدارا و گردن کلفتاى شهرا، براى چى؟ براى پرداخت خمس و زکات، رشوه به اسلام و حلال کردن پولاشون، و توجيه بچاپ بچاپا و جناياتشون. بايد توضيح بدم که به هيچ وجه حتى سوزان روشن و احمد کافى رو هم نبايد مقايسه کرد ولى فقط ميخوام بگم که تعداد زياد جمعيت هميشه مثبت نيست. و برعکس تعداد کم هم هميشه نشونى منفى بودن نيست.
حالا يه نمونم از برنامههاى کم جمعيت شهرو ميگم:فراخوانى داده ميشه براى پيشگيرى از جنگ احتمالى بين دو طالبان (منظور طالبان ايران و طالبان افغانستانه) دو رژيمى که جفتشون ادعاى اسلامى بودنو دارن و جالبيش اينه که اخيرن طالبان ايران گفته که رژيم افغانستان آبروى اسلامو برده!! معلومه که اينا هنوز فکر مىکنند که با بيست سال جنايتى که کردن بازم براى اسلام آبرويى مونده!! خلاصه اين فراخوان براى پيشگيرى اين جنگ احتمالى داده ميشه، جنگى که اگر بوقوع مىپيوست يا بپيونده با جان حد اقل هزاران انسان سروکار داره، و اين ديگه مربوط به حزب ، گروه، سازمان، و طبقهى خاصى نيست و بيشترين قربونى را از مردم محروم و زحمتکش و اسلام زدهى دو کشور ميگيره. و شاهديم که حتى يک دهم جمعيت واژه نيز به چنين فراخوانى جواب مثبت نمىدن. پس باز تکرار مىکنم به جمعيت زياد مغرور نشيم،درسته که واژه حزب، گروه و يا سازمان سياسى خاصى نيست و سخنگويى هيچ طبقهاى رو هم بعهده نگرفته، ولى واژه، واژههاى ادبى، هنرى، فرهنگى و غيره رو باخود يدک ميکشه. واينا همه بار دارند و شايد يکى از دلايل شرکت کنندگان واژه، بار اين واژهها باشه و انتظار اونا از اين واژهها و نه خود واژه، هرچند واژه بايد اين بارها را به اين واژهها بده. وگرنه اين واژهها بدون واژه حد اقل در واژه بىبار ميشن. اين جاست که مسئوليت واژه زياد ميشه، که اين واژه ها را براى واژه نخواد، و در خدمت واژهام نخواد. وگرنه واژه درخدمت واژه ميشه، درست مثل هنر براى هنر، ادبيات براى ادبيات و شعر براى شعر، و نه اينکه همهى اينها در خدمت جامعه، مردم و در راستاى آزادى و رهايى اونا. ميبينيم که هنر براى هنر و شعر براى شعر و ادبيات براى ادبيات مسئوليت نمىخواد و تعهد لازم نداره و در نتيجه خطرى هم در بر نداره، هر چند در خدمت نظام نيست و لى چون برعليه اونم نيست بنابراين خنثى است. دوستان واژهاى: اگر يک نگاهى به روندگان و يا بقولى مشتريهاى واژه بيندازيم، در هر جلسه حدود ٧٠ تا ٨٠ مشترى پرو پا قرص و دائمى که تقريبا ٧٠ تا ٨٠ درصد مشتريهاى هميشگى واژهام هستند مىبينيم. شايد متاسفانه يا خوشبختانه بايد گفت که همين ٨٠ - ٧٠ نفرم هستند که در هر کجاى شهربرنامه ايست که قرار است يا تصور براين است که قرار است از درد و رنج مردم سخنى به ميان آيد و يا براى شادى مردم گامى برداشته شود اين تعداد معدود که قابل ذکر و شمارشند حاضرند. اينها شعر و ادبيات و هنر و موسيقى را براى خودش نمى خواهند بلکه آنها را در راستاى نجات، آگاهى و آزادى مردم مىبينند. مىبينيم که اين درصد، جلسات چند سال اخير را در اين شهر تشکيل داده و مىدهند. البته داريم دوستان و رفقايى که به مناسبتهايى از شهرهاى دور و نزديک مثلن کيچنر، کينگستون، و يا حتى از اتاوا و مونترال هم بدين شهراومده و مياند که تعدادشان از انگشتان يک دست کمتر است. در هر جلسه واژه بطور استثناء بين ٢٠ تا ٤٠ نفر هم بستگى به شکل و محتواى برنامهى اونشب واژه، غير از اين ٨٠ تا ٧٠ مشترى دائمى واژه مهمان داره. اين تعداد مشتريهاى واژه را من يک بار مصرف اسم مىزارم نه اينکه اينا يه بار مصرف واژهاند بلکه اين مهموناى عزيز يه بار واژه رو مصرف مىکنن (يعنى واژه ميشه يه بار مصرف براى اينا). البته ايراد که نداره هيچ خيلى هم خوبه و ايکاش اين يه بار مصرفا تعدادشون چند برابر دائمى بشه، ولى متاسفانه چنين نشده. اين يه بار مصرفا بيشتر بدين جهت شرکت ميکنند که يکى از بستگانشون در اون هفتهى بخصوص برنامه داره و يا مثلن دوست و يا همکارشون در اون روز آلتى از موسيقى رو مىنوازه و يا فلان گوشهى برنامه رو بعهده داره. وگرنه همين واژهى نيم بندم مسئلهى اونا نيست.
حالا اگر قانون عرضه و تقاضا رو بخوايم در مورد واژه نيز بکار ببريم ، به نظر من بايد کمى واژه به مشتريهاى دائمىاش بيشتر برسه، ويا حداقل در صدى! هم شده، درصدى به مشترياش بپردازه و سهم بده.
دوستان واژهاى : هنر متهد، ادبيات متهد، شعر متعهد و در خدمت مردم در واژه بوده، و هست، ولى نه به قدر کافى و مقدارى که انتظار مىرفته و بايد باشد، واژه سهمش را به مشتريهاى دايميش ادا نکرده و يا خيلى به ندرت ادا کرده.درست است که دکتر براهنى از ظلمى که بر آذريها و ترک زبانان رفته به درستى و بجا صحبت کرده است (بخاطر ترک بودن و ممطلع بودنش از اين مسئله)، ولى نياز سليمى کرد از جنايت ، ستم و قتل عام شهرهاى کردستان که بيشتر و بهتر از من فارس ديده، لمس کرده و اطلاع داشته، کمترنقش بازى کرده است. از سعيد سلطانپور که او نيز عليرغم مبارز، چريک و انقلابى بودن، کارگردان تئاتر نيز بوده کمتر در تئاترهاى واژه نامى به ميان آمده. از سعيدى سيرجانيها و فرج سرکوهيها عليرغم نويسنده بودنشون در واژه کمتر اشارهاى شده، و از شاعران دهن دوختهاى چون فرخى يزدىها و يا عارف قزوينىها در واژه کمتر ياد شده.
در يک کلام اگر موسيقى، ادبيات، تئاتر و اون چيزاى که واژه ظاهرن دست اندرکارشونه راهنر بناميم و بتونيم به سه بخش تقسيم کنيم (البته نمىدونم اين تقسيم بندى درسته يا نه ولى اگر بتونيم تقسيم کنيم :
١- هنر در خدمت نظام و حاکميت
٢- هنر خنثى ٣- هنر متعهد، مسئوليتدار و درخدمت مردم و راستاى نجات جامعه بايد گفت واژه اولى را قطعا شامل نميشه، يعنى در خدمت نظام نبوده ولى بين دومى و سومى در نوسان بوده و تا حدودى پاش در سومى در مواردى مىلنگيده، در شرايط کنونى که مبارزه اونم در داخل کشور با اون همه فشار و ديکتاتورى موجود داره به اوج خود مىرسه از واژه پردازان خارجى انتظار بس بيشترى ميشه داشت . به اميد موفقيت بيشتر واژه و واژهايها.