آغاز آوارگى

 

مهدی  بالجبار شهر خود را ترك مى كند و، چند ماهى را در تهران و سپس‏ راهى بندر عباس‏ مى شود. هر روز روزنامه هاى رسمى رژيم نام صدها نفر را اعلام كنند كه به دست جوخه هاى اعدام سپرده شده اند. "منافقين" و "ملحدين" يعنى مجاهدين و كمونيستها.  مهدی  كه خود آوراه و هر روز در معرض‏ خطر مرگ است نام بعضى از رفقاى مجاهد و فدايى خود را در اين ليست شوم مى بيند.

 مهدی  حدود 4 سال را در بندر عباس‏ به سر ميبرد، و از كار در اسكله هاى باربرى، نانوايى، نقاشى و بالاخره كار در شركت هاى خارجى. او سپس‏ با نقاشى در شركتى ايتاليايى شروع به كار مى كند و سپس‏ برق كشى، لوله كشى و تا كم‌كم به سرپرستى يك قسمت هفتصد نفرى در آن شركت منصوب مى شود. در اين چهار سال مهدی  هميشه حالت آماده باش‏ را دارد. كفش‏ كتانى خود را مگر براى حمام رفتن از پا در نمى آورد. شب و روز و خواب و بيدارى ندارد. پاهايش‏ از گرما و عرق تاول زده است ولى او چاره اى ندارد. هر لحظه پاسداران رژيم احتمال حمله را دارند. سالهايى است كه هر روز خانه هاى تيمى بيشترى لو رفته و طرح مالك و مستأجر را كه با همكارى اكثريتى توده ايهاى در خط امام ابداع شده صدها و هزاران مبارز و كمونيست و مجاهد را به دام انداخته است.  سازمان پيكار و رهبران آن را اين طرح لعنتى داغان كرده است. توده اى اكثريتى ها هنوز مشغول مجهز كردن پاسداران به سلاح سنگين هستند و در آمل حتى در كنار برادران پاسدار برعليه ضد انقلاب )سربداران( مى جنگند. هيچ كس‏ به هيچ كس‏ اعتماد ندارد. نسلى از بهترين كمونيستها، مبارزين و مجاهدين را حكومت اسلام و سرمايه به مسلخ  برده است.

  در خلال اين سالها كه مهدی  در بندر عباس‏ است زرى و شوهرش‏ چندين مورد بازداشت شده  و تحت شكنجه قرار مى گيرند.  جرم آنها مانند صدها پدر و مادر ديگر سياسى بودن فرزندشان است .علت دستگيرى آنها بدست آوردن آدرس‏ مهدی  ست كه آنها اظهار بى اطلاعى مى كنند. در مرحله دوم دستگيرى زرى ، مهدی  مجبور مى شود بندر عباس‏ را به قصد دبى با قايق موتورى و به طور قاچاقى ترك كند.  مهدی  حدودا 3 سال در دبى به طور قاچاقى زندگى مى كند. بدون هيچ گونه مدرك و كارت شناسائى. و اين در حاليست كه هر لحظه خطر دستگيرى و ديپورت او وجود دارد. او بايد بالجبار قاچاقى كار هم بكند حقوقش‏ را بخشا كارفرما بالا مى كشد. يا نصفه مى دهد. يكى از كسانى كه يك ماه حقوق او را بالا مى كشد يكى از توده اى هايى است كه در زمان مصدق فرار كرده و به دبى رفته و حالا براى خودش‏ تاجر فرشى شده.   او مى داند كه مهدی  قاچاقى به دبى آمده و مشكل سياسى هم دارد. به او مى گويد "حرفى هم بزنى تو را تحويل پليس‏ مى دهم". رفقايش‏ در داخل ضد انقلاب را شناسائى مى كنند و او در اينجا افراد سياسى فرارى را تحديد مى كند. و چه همديگر را خوب تكميل مى كنند. اين مشكل تنها براى مهدی  نيست.  ايرانيهايى كه قاچاقى زندگى مى كنند كمابيش‏ با همين مشكلات مواجه هستند. مدتى مهدی  در يك رستوران ظرف شوئى مى كند. رستوران ليالى شيراز )شبهاى شيراز( نام دارد. صاحبان رستوران يك سلطنت طلب ايرانى و يك حزب اللهى عراقى هستند و هميشه با هم بحث و جدل دارند. زمانى كه اين  دو همديگر را افشا مى كنند مهدی  كيفور مى شود.

ماشينهاى چيپ در دبى درست شكل و قيافه و مدل  همان ماشينهاى سپاه در ايران هست و مهدی  بعضى مواقع فراموش‏ مى كند كه در دبى هست و به محض‏ ديدن يكى از اين ماشينها بلافاصه فرار كرده و سنگر ميگيرد. و رفقا به او مى گويند "باز زد به سرش‏".

مهدی  دو مرتبه اقدام به خارج شدن از دبى از طريق فرودگاه ميكند كه موفق نمى شود. و پاسپورت جعلى اش‏ رو مى شود. يك دفعه هم دلال پول او و چندين مسافر ديگر رابالا كشيده  و به ايران فرار مى كند.!