اولين عشق دوران نوجوانى
مهدی روزها را در كارخانه ريسندگى و بافندگى افشار يزد كار مى كند و شبها را به ادامه تحصيل در دبيرستان ايرانشهر يزد مشغول است. در كارخانه او و سه نفر ديگر تنها كسانى هستند كه به خاطر موقعيت شغلى شان مى توانند به قسمت زنان بروند. كار در كارخانه به قسمت هاى ريسندگى، بافندگى و تكميل تقسيم شده كه در قسمت ريسندگى پنبه و پشم به نخ تبديل مى شود و در قسمت بافندگى نخها به پارچه )بيشتر پارچه هاى گرانقيمت كت و شلوار( و پتو تبديل مى شود و در قسمت تكميل مرحله عيب يابى و رفو ، شست و شو و مراحل پايانى آنها را طى مى كند.
كارخانه سه شيفت دارد و قسمت ريسندگى و بافندگى دو و سه شيفتى است. تنها قسمتى كه يك شيفتى هست قسمت زنان است و در قسمت بافندگى تنها مهدی و يك كارگر و دو كارمند ديگر هستند كه فقط در شيفت روز كار مى كنند.
مهدی هر روز سه تا چهار بار به قسمت تكميل و بخش زنان ميرود تا پارچه هايى را كه در قسمت بافندگى عيب يابى شده و با مشخصات، وزن، متر و عيبهاى احتمالى آن نيز مشخص شده را به قسمت زنان تحويل مى دهند.
در قسمت زنان دخترى است كه زهرا نام دارد. زهرا تقريبا هم سن مهدی هست و هر بار كه مهدی با سه نفر همكارش به قسمت زنان ميرود مهدی و زهرا بدجورى به هم نگاه مى كنند. مسئله بين آنها فقط نگاه هست و اين نگاه ها تا بيش از يك سال طول مى كشد. همكاران مهدی متوجه نگا ه ها ى هر دو شده و به او مى گويند كه شما از همديگر خوشتان مى آيد و ... و مهدی به كلى اين مسئله را انكار مى كند.
پس از يك سال مهدی در صدد بر مى آيد تا منزل زهرا را پيدا كند.
كم كم ايستگاه اتوبوس زهرارا پيدا كرده و از اين طريق حدود محل خانه آنها را مى فهمد. پس از سه ماه تعقيب و گريز و مخفى كارى خانه زهرا را ياد مى گيرد و از اين به بعد با موتور گازى كوچكى كه خريده هر روز صبح زود در منزل زهراست . او تا ايستگاه اتوبوس زهرا را دنبال مى كند. و عصر ها وقتى از كار برميگردند هم اول اتوبوس را و بعد هم زهرا را تا در خانه تعقيب مى كند. مهدی اوايل سعى مى كند اين تعقيب ها را مخفيانه انجام دهد ولى كم كم تعقيب كردن علنى ميشود. و زهرا و يك دختر همساده اش كه با هم كار مى روند از جريان كاملا مطلع هستند.
يك سالى اين كار ادامه دارد بدون اينكه كوچكترين كلمه اى بين آنها رد و بدل شود. يكى از همكاران مهدی كه خيلى به او نزديك است به عشق مهدی پى برده و به او مى گويد كه تو عاشق زهرا هستى و اگر مايل هستى من دوستى دارم كه همسرش با مادر زهرا آشناست و مى تواند تدارك كارها را ببيند و همه چيز را بر وفق مراد پيش ببرد. مهدی كلا جريان را حاشا كرده و مى گويد هم چين چيزى نيست.
سه سال عشق و عاشقى مخفيانه ادامه دارد ولى نه از مهدی صدائى در مى آيد و نه از زهرا. روزى مهدی دل را به دريا مى زند و به خود جرأت مى دهد كه برود و با زهرا صحبت كند. پس از دنبال كردن او در ايستگاه اتوبوس وقتى به نزديكيهاى خانه زهرا مى رسند زهرا را صدا كرده و مى گويد "لطفا صبر كن مى خواهم با تو صحبت كنم" . دختر همساده كه همراه زهرا هست و تقريبا هميشه همراه او ست و با هم كار مى كنند مى گويد " او با كسى حرفى ندارد" . و دست زهرا را ميگيرد و به تندى از محل دور مى شوند.
روزى مادر زهرا سر راه مهدی سبز مى شود و محكم او را گرفته و التماس كنان مى گويد "يا با دخترم ازدواج كن و يا ديگر او را دنبال نكن آبرويمان مى رود" مهدی حاج و اج مانده و همه چيز را دوباره حاشا مى كند كه " من نمى دانم شما كى هستيد و راجع به چى صحبت مى كنيد" . مادر زهرا مى گويد " من مى دانم شما دو سال است كه دنبال دختر من هستى و اگر او را مى خواهى خانواده ات را بفرست خواستگارى و اگر هم نه لطفا دست از سر او بردار".
از مادر زهرا اصرار و از مهدی انكار.
مهدی يك ماهى به خود فشار مى آورد و از تعقيب و دنبال كردن زهرا خود دارى مى كند ولى باز طاقتش تاب نمى آورد و دوباره روز از نو و روزى از نو!!!
در محل كار هر روز مهدی سه تا چهار مرتبه زهرا را مى بيند و حرفى رد و بدل نمى شود. علاوه بر آن در موقع ناهار مهدی به بهانه آب كردن فلاكس و يخ گرفتن در نزديك محل ناهار خورى زهرا را دوبار مى بيند. و اين كار حدود سه سال ادامه دارد.
دوست نزديك مهدی روزى به او مى گويد شنيده ام كه زهرا دارد ازدواج مى كند اگر مى خواهى عجله كن من مادر او را مى شناسم و حاضرم برم برات خواستگارى. و مهدی باز هم انكار كه من هنوز موقع ازدواجم نيست و ...
يك روز موقع ناهار وقتى مهدی ظاهرا مشغول پر كردن فلاكس آب سرد است زهرا را با چشمان گريان بالاى سر خود مى بيند! هر دو حدود 5 دقيقه به هم نگاه مى كنند و حرفى نمى زنند. ناگاه بغض زهرا مى تركد و گريان مى گويند من ديگه تو را نمى بينم دارند مرا شوهر مى دهند! من تو را هيچ وقت فراموش نمى كنم! خدا حافظ !