تولد در هنگام درو

زرى مشغول درو كردن گندمها بود كه درد زايمان به سراغش‏ آمد.  از ترس‏ اينكه اگر كرته گندم را ناتمام بگذارد دوباره از شوهرش‏ كتك مى خورد، با تلاش‏ و تقلا به درو كردن ادامه داد . اما وقتى كه كرته گندم تمام شد ديگر براى رفتن به خانه يا درمانگاه و حتى صدا كردن قابله خانگى نيز دير شده بود. بالاجبار كنا ركرته گندم دراز كشيد تا بچه را تنهايى خودش‏ به  دنيا آورد. كدرو كردن  گندم تمام شده بود و ديگر ترسى از اين بابت نداشت. اما ترسى بزرگتر به سراغش‏ آمد  و آن اينكه اگر  اين بچه زنده نماند چه بايد بكند،  مى دانست اگر بچه زنده و سالم متولد نشود ، هم فرزندى را از دست داده است و هم اينكه اين دفعه از اين كتك خوردن جان سالم به در نخواهد برد.

درد زايمان از طرفى و ترس‏ از كتك خوردن از طرف ديگر به او فشار مى آورد.فشارى كه هم جسمى بود و هم روحى.خلاصه در اين موقع بود كه او دست به دامن حضرت عباس‏ شد، خود را به طرف قبله چرخاند  و عليرغم درد شديد دستها را به طرف بالا برد و گفت "يا قمر بنى هاشم اگر بتوانى كمكم كنى تا اين بچه را سالم به دنيا آورم نذر مى كنم كه وقتى بزرگ شد اگر پسر بود نام او را مهدی  گذاشته و او را در روزهاى عاشورا سقا می كنم تا به عزاداران ، سينه زنان و زنجير زنان حسينت آب بدهد. چون مى دانم تو نتوانستى كه در اين روز به حسينت آب برسانى. و اما اگر اين بچه دختر بود وقتى كه بزرگ شد او را به عقد يك سيد از اولاد پيغمبر در خواهم آورد تا نسل سيد و اولاد پيغمبر را زياد كرده باشم".

 

مهدی  فرزند سوم از شوهر سوم زرى بود. شوهر اول زرى مردى خشن، بد اخلاق و ديكتاتور مأب  به نام بمانعلى بود. مردى كه زرى از او صاحب يك پسر مى شود و سپس‏ در جريان كتك زدنهاى او و دعوايش‏ با زرى شوهر و مادر شوهر كودك شش‏ ماهه را از زرى ميگيرند و چون كودك غذاى كافى و شير به او نمى رسد، از گرسنگى و بى شيرى مى ميرد.

دعواى سختى  بين خانواده زرى و شوهر اول )بمانعلى( شكل ميگيرد به خاطر مرگ كودك . بمانعلى سرانجام زرى را طلاق ميدهد و زرى بى شوهر و بى فرزند ميشود.

بر طبق رسمى كه  در آن زمان معمول بود و متأسفانه هنوز هم در جاهايى چنين است مردها با زنى كه بكارت خود را از دست داده  و به اصطلاح ديگر دختر نيست بندرت ازدواج مى كنند. علل و ريشه يابى اين مسئله  خرافى در عقب ماندگى، فرهنگ، مذهب،  آداب و .. است . زن و يا دختر باكره امتياز و ارج و قرب دارد برعكس‏ جوامه مدرن و امروزى كه اگر دخترى به سن بالاى بيست برسد و هنوز باكره باشد او را به پزشك مراحعه مى دهند.   بد نيست به يكى از علل  و نظرات ارج گذاشتن به بكارت در اينجا اشاره شود. اين نظر براين است كه ارزش‏ گذارى بر روى بكارت به اين دليل بوده كه در مرحله اى از دوران برده دارى كه روى زنها ارزش‏ گزارى مى كرده اند، برده هاى مرد را از روى جثه، سن، دندان، هيكل و قدشان ارزش‏ گزارى و تخمين مى زده اند. برده هاى زن اما علاوه بر موارد بالا بايد مطمئن ميشدند كه آنها مى توانند براى چند ماهى بى دردسر براى ارباب كار كنند. از اينرو آنها بايد مطمئن مى شدند كه زن برده مورد معاملعه آنها حامله نيست و پس‏ از چند ماه شكم  و بچه اش‏ مزاحم كار بردگيش‏ نمى شود. بهترين راهى كه خيال معامله گران راحت شود باكره بودن زن بوده است.. برده داران و تاجران برده، متخصصينى در اين امور داشتند كه زنان برده اى كه ادعاى باكره بودن را داشتند را از نظر فيزيكى چك مى كردند. از اينرو بكارت ارزش‏ پيدا كرد و اين ارزش‏ كم كم وارد ازشهاى سنتى، مذهبى، ملى، قومى و آداب و رسوم ديگر نيز شد.

ازدواج دوم زرى

به دليل فوق از مردان معمولى روستا كسى حاضر به ازدواج با زرى نبود.  اما زرى خانم هنوز خوشگل و جوان بود و شاداب. خلاصه حاجى آقايى كه 35 سال از زرى بزرگتر بود پيدا مى شود و زرى را  عروس‏ حجله خود مى كند. حاج آقا، حاج على شمشيرى نام دارد ولى ظاهرا مردى آرام است و شمشيرى هم در دست ندارد. حاج آقا، زن و فرزن دارد و دخترش‏ نيز  15 سالى از زرى بزرگتر است. يعنى زرى بيست اكنون بيست ساله است  و دختر حاج آقا 35 سال دراد.  از اينرو حاج آقا براى زرى خانه اى جداگانه مى خرد.  حاج آقا  بايد بر طبق قانون شرع مقدس‏ هر شب را به نوبت در منزل يكى از زنهايش‏ بخوابد. تا عدالت اسلامى رعايت شود. ولى چون زرى خانم جوان و خوشگل است حاج آقا بيشتر شبها را در منزل زرى خانم صبح مى كند. و طبيعتا توجيه مذهبى آن را نيز بلد است.

حاج آقا غلام يا نوكرى دارد به نام اكبر كه 4 سال از زرى جوانتر است.  اكبر كارهاى بيرون هر دو خانه‌ى حاج آقا را از قبيل خريد و بازار و تيمار كردن گوسفندان و كاه و يونجه دادن به الاغ را ايشان بر عهده دارد. اكبر خود داستانى غمناك دارد كه مجالش‏ در اينجا نيست. از نوكرى اين ارباب و آن ارباب در اين شهر و آن شهر گرفته، از فيروز آباد فارس‏ تا روستاهاى اطراف يزد. چند سالى است كه در منزل حاج آقا كار كرده و مورد اعتماد و احترام اوست . هر چند بعضى مواقع طبق رسم موجود نوكر هست و كتك هم مى خورد. نام پدر اكبر، احمد است. احمد قبل از مرگ به زور رزق و روزى خود را فراهم مى كرده و  سالهاست مرده است .  مردم كم كم اكبر را اكبر شمشيرى  صدا مى زنند.  ونام شمشيرى )ارباب( كم كم بر روى اكبر مى مياند.

زرى كم كم رابطه اش‏ با نوكر حاج آقا بهتر شده و مورد اعتماد او مى شود . هر دو تقريبا به يك طبقه تعلق دارند و درد هم را بهتر درك مى كنند  آخر زرى خودش‏ به اندازه كافى زجر كشيده است.  با اكبر بدرفتارى نمى كند و بد اخلاقى و خشونت از خود نشان نمى دهد.

چند سالى از عروسى حاج آقا و زرى مى گذرد.

هرچند زرى حالا زن ارباب است و عروس‏ سوگلى . كم كم زرى كه زنى جوان است و شوهر پيرش‏ گويا پاسخ گوى نياز او نيست به اكبر اضهار علاقه مى كند. و چرا كه نه؟!  زنى تقريبا 25 ساله و جوان و حاج آقاى شصت ساله. سرانجام طى پروسه اى زرى از حاج آقا طلاق گرفته و  پس‏ از چند ماه با اكبر ازدواج مى كند.

 

مهدی  كم‌كم بزرگ شده و كلاسهاى ابتدائى را در مدرسه ى روستا تمام مى كند. و اكبر هم كم‌كم براى خود شخصيت و وقار و مردانگى پيدا كرده . او ديگر نوكر و غلام كسى نيست بلكه براى خودش‏ صاحب زن و زمين و زندگى شده و بعضى وقتها براى اينكه مردانگى خودش‏ را ثابت كند و خودش‏ را از مردان ديگر روستا كمتر نبيند با اينكه زرى را بسيار دوست دارد ، با گرفتن بهانه اى با همان زنجيرى كه الاغش‏ را مى زند به جان زرى مى افتد و به قصد مرگ او را مى زند.

بيچاره زرى چون حالا ديگه با شوهر سومش‏ زندگى ميكند و دوست ندارد نزد مردم سرزنش‏ و بد نام شود كه شوهر نگه دار نيست و .... و از طرفى اگر اكبر را از دست بدهد ديگه چه كار كند؟ و راستى مگر مردى هم در ده هست كه زنش‏ را نزند. به جز يك نفر كه همه او را زن ذليل نام گذشته اند.  زرى بالاجبار كتك ها را مى خورد  و دم بر نمى آورد و اصولا اين را سرنوشت مقدر خود مى داند.

در آن زمان در آن روستا بيش‏ از كلاس‏ ششم ابتدائى وجود ندارد و مهدی ى 14 ساله اتاقكى در شهر كرايه مى كند و مشغول كار مى شود . دو سالى در يكى از كارخانه هاى نساجى شهر كار مى كند تا بالاخره موفق ميشود با پيدا كردن واسطه اى كار خود را يك شيفت كرده و روز ها را كار كند و شبها را در س‏ بخواند.