گزارشى از جلسه‌ى هادى خرسندى (خرسندآپ کمدى) در رستوران کارون شنبه ٢٨ آپريل

گزارشگر: بابک يزدى

ساعت ٨ شب من، به اتفاق رفقا رضا پايدار و مينو هميلى براى پخش انترناسيونال و در ضمن ديدن برنامه به رستوران کارون رفتيم و از ساعت ٨ تا ٩ که قبل از شام بود تقريبا ما انترناسيونال را به همه‌ى افراد و خانواده‌هاى حاضر در جلسه رسانيدم و روى هر ميز حد اقل يک انترناسيونال وجود داشت.

ساعت ١٠ شب هادى وارد صحنه مى‌شود، به دنبال هادى يک نفر ليوان کنياکى را که در ورقى از روزنامه پيچيده است به دست او مى دهد، و هادى مى گويد بدون کنياک نمى تواند روى صحنه بيايد. (يادآورى مى کنم که در شهروند دوهفته پيش مقاله‌اى به قلم آرش آبادى از دو خرداديهاى شهروندى) در انتقاد به هادى که در برنامه‌ى گذشته در رستوران کارون مشروب خورى زيادى کرده و يا روى صحنه مشروب خورده و از اين نوع انتقادهاى اسلامى آمده بود).

هادى با شعر تازه‌اى که خطاب به خاتمى سروده بود و در آن خاتمى که به کرنش خامنه‌اى رفته و تن به هر پستى، خوارى و ذلتى داده تا او را براى کانديداتورى بعدى نيز قبول کنند قرائت کرد.

سپس اسد مذنبى يکى از طنز نويسهاى تورنتو که در شهروند مى نويسد و نزديک صحنه نشسته بود را فرا خواند و او را معرفى کرد و گفت ايشان طنز نويس است بد هم نمى‌نويسد ولى حيف که در شهروند مى نويسد.

هادى در قسمت بعدى شروع به خواندن يکى از آگهى‌هاى منتشره در شهروند کرد که از طرف خانمى به نام پريچهر که تازگى مسيحى شده و چندين بار مسيح را ديده و مسيح به خواب او رفته و در خواب با او همبستر شده و .... پرداخت و اين نوع خرافات را به ريشخند گرفت. او گفت در جلسه‌ى قبلى در همين رستوران در پايان برنامه آقا و خانمى نزد من آمدند و گفتند به معتقدات و مقدسات مذهبى آنها توهين شده است. آن خانم بدون روسرى و چادر بود! ماتيک و سرخاب هم زده بود! با دامن کوتاه و سينه‌ى باز! شوهر خانم هم ريش تراشيده بود! کراوات زده بود! شپشو هم نبود! و در عين حال مى‌گفتند به معتقدات و مقدسات مذهبى آنها نيز توهين شده است!!.

هادى اشاره کرد که من در اينجا مى خواهم خرافات مذهبى را برايتان افشاء کنم و نه خود مذهب را. نه اينکه خود مذهب چيز خوبى است. خود مذهب هم مصيبت ديگرى است و آنهم نه فقط اسلام همه‌ى مذاهب. به طور نمونه به اين آگهى در روزنامه‌ى شريف شهروند توجه کنيد. او سپس شروع به خواندن آگهى بالا را کرد.

وقتى آگهى را تمام کرد و کاملا به نقد کشيد گفت حالا نگاه کنيد ببينيد روزنامه‌اى که اين همه خرافات را براى چندرغاز پول به خورد مردم مى دهد، در پشت آن چه چيزى را چاپ کرده. هادى سپس ورق آگهى روزنامه را چرخاند و در پشت آن که آگهى ديگرى بود را نشان داد. آگهى حزب کمونيست کارگرى در مورد تدريس مانيفست کمونيست، سخنرانى مصطفى صابر.

هادى اشاره کرد که مى بينيد ١٨٠ درجه با هم تفاوت دارد، يک طرف خرافات مذهبى و در طرف ديگر مانيفست کمونيست. از هر کجا پول باشد اين روزنامه مشکلى ندارد. سپس او گفت حزب کمونيست کارگرى بايد از شهروند پول هم بگيرد تا بگذارد اطلاعيه‌اش را چاپ کنند.

در آنتراکت ١٠ دقيقه‌اى هادى تقريبا به همه‌ى ميزها سر زد و در ميز ما که به غير از من رفقا ثريا شهابى، رضاپايدار و مينو هميلى نيز حضور داشتند هم سر زد و با ثريا (که از قبل همديگر را مى‌شناختند) چند لحظه‌اى خوش و بش و احوالپرسى کرد.

در کنار ميز ما ميز معلمان ايرانى همکاران سابق من (از کانون معلمان ايرانى انتاريو) حضور داشتند.

قسمت دوم برنامه هادى مطرح کرد که من در آنتراکت با دوستان جديدى از حزب کمونيست کارگرى و معلمان اينجا و خيلى هاى ديگر نيز آشنا شدم. هادى دوباره با شهروند شروع کرد و گفت اين قلم خودنويس را آقاى حسن زرهى سردبير شهروند به من داده و من نيز شعرى که در اول برنامه در مورد خاتمى خواندم با همين قلم نوشته‌ام. او اشاره کرد که مسعود منصور زاده صاحب اصلى شهروند هم در اين جلسه حضور دارد ولى من مجبورم واقيتها را بگويم. (حالت متلک به شهروند).

در قسمتى از برنامه‌ى دوم او اشاره‌اى به تورج قصاب و نشريه‌ى طنزگونه‌اش (خردبير) اشاره کرد که در اين موقع آقاى منصور زاده صاحب اصلى شهروند بلند گفت «چرت است»، (که منظورش خردبير نشريه‌ى تورج بود بود). در اينجا هادى با خيلى لحن جدى و تندى خطاب به مسعور منصورزاده (صاحب و يا سرمايه‌گذار اصلى شهروند) گفت «بهتراز اين نيست که سه سال خاتمى و دوخرداد را به مردم قالب کرده و بفروشد؟» که در اين لحظه با کف زدن حضار صاحب شهروند سکه‌ى يک پول شده بود.

سپس هادى به ديگر مقدسات ملى و مذهبى اشاره کرد و سراغ شعرهاى مشهور فارسى رفت و به توضيح معانى آنها پرداخت. و با طنز آنها را بررسى ميکرد. بطور مثال او از همه مى‌پرسيد خوب شعرهاى مشهور فارسى را بگيد يکى مى‌گفت «توانا بود هرکه دانا بود». ديگرى مى گفت «ميازار مورى که دانه کش است»، و مثلا هادى مى گفت «گويا داريوش کبير و يا مثلا خشايارشاه در زمان خودش چوبى برميداشته و مورچه‌هاى بدبخت را آزار مى‌داده و شاعر بايد به او هشدار مى داده»، و يا و ديگرى مى‌گفت «تونيکى ميکن و در دجله انداز»، و هادى مى‌گفت «که صدام برداره بده مجاهدين! ».

يکى از رفقا (مينو) گفت «زن خوب فرمانبر پارسا»، هادى هم گفت «حزب کمونيست کارگرى». البته باديد و اشااره‌اى مثبت. در پايان هادى مثل هميشه سرود بچه‌هاى خود که شعرى است هاوى نکات ناسيوناليستى را خواست بخواند. اول گفت مى گويند اين شعر ناسيوناليستى است ولى من هنوز آن را دوست دارم و مى خوام براتون بخونم. شروع به خواندن شعر کرد که «بچه‌ها اين نقشه‌ى ايران ماست بچه‌ها اين گوشه اسمش آسياست ... هادى چند سطرى را خواند و سپس مکثى حدود ده ثانيه کرد. همه فکر کرديم که چون زياد مشروب خورده يادش رفته است. اما خودش به زبان آمد و گفت «شايد فکر کرديد يادم رفته است. اما نه، هرچه فکر کردم مى بينم اين تيکه‌اش بدجورى ناسيوناليستى است. فکر نکنيد از ترس اين حزب کمونيست کاگرى‌هايى که ته سالن نشسته‌اند هست، هرچه فکر مى کنم مى‌بينم بايد اين تيکه‌اش حذف بشه. آخه من گفتم ... ملک آرياست بعد مى‌بينم خود خرم سيدم. من که آريايى نيستم. تازه بلوچ و ترک و کرد و... هم داريم.

هادى برنامه‌اش را با يک جوک تمام کرد بدين شکل

او گفت من با جوک مخالفم بويژه اينکه بيشتر جوکها به مسخره کردن اين و آن پرداخته است، ولى چون اين جمع خودمونى است من يک جوک براتون مى گم و ميرم.

واما جوک هادى:

يه روز تو پارک ملت تهران (که حالا به نام عمه‌ى خاتمى نام گذارى شده) يه پسر جوانى دست در گردن يه دختر جوونى انداخته بوده که يک پاسدار ميرسه. پاسداره مى‌پرسه « آقا اين خانم که اينطورى دست در گردنش انداختى زنته؟ جوونه ميگه نه، پاسداره مى‌پرسه نامزدته؟ ميگه نه، مى‌پرسه خواهرته؟ ميگه نه، پاسداره ميگه پس با اجازه‌ى چه کسى اين طورى دست در گردن اين دخترخانم انداختى؟ پسره ميکه «با اجازه‌ى آيت‌اﷲ تناسلى! پاسداره ميگه آيت‌اﷲ تناسلى ديگه کيه که ما نمى‌شناسيمش؟ پسره ميگه نماينده‌ى امام در شلوار بنده!

و با کف زدن حضار در اينجا جلسه به پايان ميرسد.

در مجموع اين جلسه خيلى به نفع حزب تمام شد. بويژه اينکه مردمى که از هر قشر و طبقه‌اى در آن حضور داشتند و در سر هر ميز حد اقل يک انترناسيونال وجود داشت و قبل از شروع برنامه هرکسى به شکلى آن را ديده بود و يا صحبيت راجع به حزب کرده بود (حالا موافق و يا مخالف). و در پايان اکثر آنها به اين نتيجه رسيده بودند که اين حزب ديگه چيست که هادى خرسندى براش اينقدر ارزش قائله. شايد اگر ما چندين هزار دلار هم خرج مى‌کرديم نمى توانستيم به اين شکل براى خودمون تبليغ کنيم.

پيشنهاد مى‌کنم در کشورهاى مختلف رفقا در برنامه‌هاى خرسندى فعالانه‌تر شرکت کنند.