ياداشتهاى سفر به کوبا

قسمت اول مطالبى راکه در اين نوشته مى‌خوانيد فقط برداشتها، تحقيقات، مطالعات و نظرات شخصى من در اين يک هفته ديدار از کوباست، و راقم هيچ گونه ادعايى بيشتر ندارد. تنها بايد متذکر شوم که به تصور غلط بعضى‌ها کوبا را با کشورهاى جهان اول مقايسه کردن اشتباه محظ است و اگر مقايسه‌اى است آن را بايد با کشورهايى مانند مکزيک، شيلى، کلمبيا، هائيتى، آرژانتين، و .... مقايسه کرد با وجود اينکه در خيلى موارد از جمله نداشتن بُى‌سواد، نداشتن بى‌خانه Homeless ، نداشتن بيکار ، تحصيل رايگان و اجبارى، امکانات بالاى پزشکى، سن متوسط بالا و آمار مرگ ومير پايين از تمام کشورهاى جهان اول نيز بسيار جلوتر است.

بابک يزدى

بالاخره پس از هفت سال اقامت در کانادا اولين مسافرت خارج از کشور را به کوبا داشتم و با تجاربى که به دست آوردم بر آن شدم تا به صورت گزارشى ديگر دوستان را نيز در جريان قرار دهم. بيشتر اين مسافرت براى من يادآورى يا فلش‌بک هايى بود از هندوستان، امارات متحده، و بخشا بندر عباس ايران. هواى گرم، شکل خانه‌ها، درختان و ... هر کدام يادآور محلى و کشورى بود به غير از کانادا.ساعت ٦ عصر دوشنبه ٢٤ نوامبر با نيم ساعت تأخير پرواز Sky Service عازم Varadero (يکى از شهرهاى نزديک هاوانا تقريبا ١٤٠ کيلومتر با هاوانا پايتخت فاصله دارد) شديم. سرويس هواپيما عالى و خدمه آن بسيار خوشرو، خوش مشرب و خوش برخورد بودند و سه ساعت پرواز را به شکلى سر مسافران راروانشناسانه به درستى (به درستى بورژواپسندانه) گرم کردند. ازجمله اين سرگرمى فيلم سينمايى My Best Friend Wedding بود. من چون کامپيوتر Lap Top خود را همچون فرزند عزيزى با خود داشتم قبلا از کسى که بليط را برايم تهيه کرده بود سئوال کرد بودم که آيا وقتى Lap Top را زير دستگاه رد مى‌کنند ضررى به دستگاه کامپيوتر ندارد و پس از تماس ايشان مطرح کرد که بايد در فرودگاه به مامورين يادآورى کنى تا آن را از زير دستگاه رد نکند بلکه آن را بطور فيزيکى بازديد کنند، اما درفرودگاه خانمى که مامور اين کار بود مطرح کرد که Lap Tops are safe to be scanned و من تا زمانيکه در هاوانا آن را باز نکرده و امتحان نکردم کمى مشکوک بودم. بالاخره تمام اين گزارش تفريبا لحظه به لحظه و زنده را با آن نوشتم.وقتى وارد فروگاه شديم اتوبوسى بدون صندلى ما را از هواپيما تا محل اميگريشن آورد و در آنجا من چون از هتلى و يا شخص بخصوصى دعوت نداشتم تقريبا بيش از ديگران معطل شدم تا اجازه ورود به کوبا را بگيرم چون فرمى را که بايد قبلا پر مى‌کرديم و آدرس محل اقامت در کوبا را نيز خواسته بود من فقط شماره تلفن دوستم امير را نوشته بودم و مطمئن نبودم که آيا در منزل او خواهم ماند و يا اينکه اتاقى را در هتلى يا جايى نزديک خواهم گرفت‌(قرار گذاشته بوديم که حد اقل يک شب را در منزل او مانده و سپس تصميم به ماندن و يا رفتن به هتل را بگيرم. خانم مامور گمرک کلمه‌اى انکليسى بلد نبود و فقط از من سئوال مى کرد هتل ؟؟ تا بالاخره يکى از مسافرين که کوبايى بود و انگيسى هم بلد بود با ترجمه‌اش حلال مشکل ما شد. مرحله بعدى وسايلى بود که من با خود به کوبا برده بودم. من به غير از Lap Top و وسايل ديگر شخصى يک ساک دستى (که حاوى مقدارى ادويه‌جات و کفش ولباس) و همچنين يک راديو ضبط که متعلق به امير بود و از تابستان در کانادا مانده بود براى او به کوبا برده بودم و همينها تقريبا براى ورود من به کوبا مسئله ساز شد. کسانى را که مشکوک شوند مامورين گمرک تمام وسائل آنها را مى‌گردند هم به خاطر جنس قاچاق و هم به دليل مسائل امنيتى. گويا چند ماه پيش آمريکا تعدادى مزدور را از گواتمالا جهت بمب گزارى در کوبا اجير کرده بوده و آنها دستگير شده و اقرار کرده بودند. در هرصورت وقتى مامور امگريشن ضبط را در دست من ديد مرا به سويى برده و تمام وسايل مرا از ريز و درشت از ساکها بيرون آورده و بازديد کرد و در مورد هر کدام توضيح خواست. تعدادى CD خالى مقدارى ديسک کامپيوتر و جوهر پرينتر (چون امير قبلا از من کامپيوتر خريده بود اينها همه را درخواست کرده بود که از کانادابرايش ببرم) دو بسته چاى، يک بسته شيرينى و... بيشتر مسئله آنها دستگاه ضبط بود تا ديگر وسايل (البته کامپيوتر Lap Top را اصلا آنها متوجه نشدند و من هم چيزى نگفتم. البته مسئله‌اى پيش نمى‌آمد بجز اينکه تعهد مى گرفتند که با خودبرگردانم). بيشتر قيمت ضبط را سئوال مى کردند و من مطرح کردم که اين ضبط نو نيست و استفاده شده است اگر نو بود حدود ٢٠٠ دلار شايد ارزش داشت و افسر اميگريشن کلمه ٢٠٠ دلاررا چسبيد و گفت بايد ٢٠٠ دلار بدهى تا بتوانى آن را به داخل ببرى. در اين لحظه متوجه شدم که امير از پشت شيشه‌ها نظاره‌گر جرو بحث ماست به افسر اميگريشن گفتم اين ضبط مال اين دوست من است که پشت شيشه است از او بپرس اگر براى او ٢٠٠ دلارارزش دارد من بيشتر هم خواهم داد (خوشبختانه مامور اميگريشن به زبان انگليسى تسلط داشت و مشکل زبان در گمرک را نداشتيم) خلاصه امير را صدا کرد و با توضيح امير و اينکه او در اينجا پزشکى مى‌خواند و بخشا به دانش‌جوهاى کوبايى افتخارى درس مى‌دهد و آنها حق ندارند از ما در ازاى اين کار پولى مطالبه کنند افسر اميگريشن نيز قانع گشته و ما را رها کردند. البته بايد يادآدرى کنم که در تمام طول اين سفر مهربانى، شخصيت، احترام به خود و ديگران و در يک کلام تمام صفات خوب و نيک انسانى را در تقريبا تمام مردم کوبا مشاهده کردم و واقعا حسرت آن را نه تنها براى مردم خودمان در ايران و کانادا بلکه در تمام نقاط حهان خوردم.

با آمدن بيرون از اميگريشن متوجه شدم که تمام وسايل را تحويل امير داده و امير با دوستانش فرنک و استيو (Frank و Steave ) آنها را در ماشين جاى داده‌اند. من که تا حدودى دل نگران کامپيوتر و کيف پولم بودم خيالم راحت مى‌شود. ماشين امير ماشينى ايتاليايى مدل ٨٦ و گازوئيلى است. حدود ٦٥٠٠ دلار برايش تمام شده (که اگر در کانادا بودحدودا ١٠٠٠ دلارى بيشتر ارزش نداشت) و با اينکه ماشين خوبى بوده فعلا بدليل محاصره اقتصادى و فروپاشى به اصطلاح اردوگاه سوسياليستى وسايلش يا گير نمى آيد و يا خيلى گران است. اين ماشين در حال حاضر چند عيب گوچک دارد، يکى اينکه استارت ندارد و اينکه موقع روشن کردن بايد يک پيچ‌گوشتى جايى نزديک دينام آن بگذارند تا دينام چرخيده و استارت بزند. دوم اينکه رادياتور آن سوراخ است و ديگر حتى کارش از ابتکار کوبايى‌ها که در رادياتور سوراخ تخم مرغ مى‌اندازند تا سوراخ‌هاى کوچک رادياتور را بگيرد نيز گذشته است و بايد هر چند دقيقه يک بار آب توى آن ريخت. و سوم اينکه باطرى آن ضعيف است و در بعضى مواقع براى روشن شدن به هل دادن احتياج دارد. يکى از اين عيبها را اگر ماشينى در تورنتو داشته باشد ما تا درست شدن آن سوار نمى‌شويم ولى گويا در آنجا عادى است. با وجود همه اينها ١٤٠ کيلومتر راه را از هاوانا تا وردرو امير و دوستانش با هم با همين ماشين آمده‌اند تا مرا Pick Up کنند و به هاوانا ببرند. سه نفرى به کمک هم يکى پيچ‌گوشتى به دينام مى‌زند، ديگرى از داخل موتور گاز مى‌دهد و سومى از داخل ماشين استارت مى زند و بالاخره ماشين روشن مى‌شود. ذخاير آب براى رادياتور نيز در عقب ماشين موجود است. فرنک پسر صاحب‌خانه امير و هم ‌چنين برادر دوست دختر سابق اوست. به انگليسى تقريبا مشکل خود را (يعنى مشکل مرا) حل مى‌کند. با اينکه کمتر حرف مى زند ولى دوست داشتنى است. استيو حسابى مست است جند کلمه‌اى انگليسى بلد است و سعى مى‌کند معادل اسپانيايى آن را به من ياد بدهد. گويا در کنار شغل اصلى معامله سيگار هم مى کند و از همان لحظه دارد مقدمه چينى مى‌کند تا در موقع بازگشت مقدارى سيگار به من بفروشد. (توضيح اينکه سيگار برگ کوبايى يکى از گرانترين سيگارهاى جهان است و از صادرات مهم کوباست و هر مسافر بطور قانونى گويا سه بسته بيشتر نمى‌تواند با خود از کوبا خارج کند. در ضمن در مسير راه استيو براى اينکه به من لطف کرده باشد هر کجا که جند دختر جوان ايستاده بود از امير مى‌خواست تا نگه دارد تا براى من براى آن شب دخترى انتخاب کند و دست بردار هم نبود تا اينکه امير به اسپانيايى به او گفت مواضب باش طرف کمونيست است و بالاخره استيو کمى کوتاه آمد.

شب اول را در خانه امير يعنى مادر فرنک مانده و از فرداى آن يعنى سه شنبه ٢٥ نوامبر ٩٧ اتاقى را در منزل يکى از اساتيد دانشگاه امير که خانم دکترى بود براى شش شب کرايه کرديم. در خانه خانم دکتر امکان آب گرم و دوش نيز وجود داشت. خانه را شبى بيست دلار کرايه کرديم که بى پنج دلار آن براى کسى است که خانه را پيدا مى‌کند (يعنى امير) عملا براى من شبى ١٥ دلار تمام شد و در شش شب ٩٠ دلار دادم. ولى با وجود اينکه ٩٠ دلار داده بودم بيشتر مواقع منزل امير و با امير بودم.

چهارشنبه ٢٧ نوامبر٩٧

ساعت يازده امير تلفن مى کند و قرار است برويم و رادياتور ماشينش را عوض کنيم وگرنه دوباره بايد بدليل سوراخ بودن آن هر چند کيلومتر بايد بايستيم و آب توى آن بريزيم. اول به سراغ ماشين قديمى فرنک مى رويم که لاداى روسى اوايل دهه پنجاه است و تقريبا چيزى از آن نمانده يعنى هر کسى از دوست و آشنا به پارتى احتياج داشته از آن باز کرده (البته با اجازه فرنک). شلنگ‌هاى يک طرف رادياتور را قبلا شخص ديگرى بازکرده‌است. شلنگ سر ديگر را ما باز مى‌کنيم و رادياتور تعميرى که امير آماده کرده را نيز بررسى مى‌کنيم که چندان هم بهتر از آن ديگرى نيست يعنى خرابى. قرار بود حدود يک ساعت طول بکشد تا رادياتور درست شود بعدا متوجه شديم که پنکه روى رادياتور نيز يک گوشه‌اش شکسته است و بايد جوش داده شود. خلاصه امير دوچرخه‌اى از يکى از دوستانش قرض گرفت، پنکه را ترک دوچرخه گذاشت و راهى مغازه جوشکارى شد. حالا من مانده‌ام و استيو خلاصه استيو از هر درى با زبان انگليسى دست و پا شکسته براى من سخن گفت و اينکه ديشب دخترى را از يکى ديگر از استانها اينجا آمده بود و از من خوشش آمد و با يک دلار تمام شب با من بود. و اگر يک دلار ديگر داشتم امشب را هم با او مى ماندنم. بالاخره امير پس از ساعتى آمد و تا ساعت هفت شب موفق شديم يکى از مشکلات ماشين امير که رادياتور بود را حل کنيم.

پديده به اصطلاح فحشاء در کوبادر اينجا بد نيست به پديده به اصطلاح فحشاء در کوبا اشاره کنم. اولا به نظر من مسئله جنسى و سکس در کوبا حل شده است. البته نه به شکل کانادايى و يا کشورهاى اروپايى آن يا به شکل به اصطلاح روشنفکران خودمان بلکه خيلى بهتر و فراتر از آن و به شکل کوبايى آن. در کوبا يک خانم دکتر به راحتى با يک رفتگر و يا باربر ازدواج مى کند. و يا اينکه مدتى را به دلخواه دو طرف با هم زندگى مى‌کنند. معيارها و ارزشهاى نظام کاپيتاليستى براى مردم کوبا ارزش و معيار نيست اينکه کى چه شغلى دارد و کى چه کاره است در آنجا حد اقل به شکل ديگرى نگاه کرده مى‌شود. کسى بخاطر نداشتن خانه و شغل و گرسنگى خودفروشى نمى‌کند. شکل لوکس و غربى شکلى است که فقط توريستها و خارجيها در کوبا زندگى مى‌کنند و بعضى از دختران کوبايى نيز براى دستيابى به چنين زندگى لوکسى مبادرت به چنين کارى مى‌کنند. ولى فرق است بين پديده فحشاء در جامعه سرمايه دارى تا چنين کارى در کوبا. در جامعه کانادا شايد دخترانى که در جارويس کار ميکنند شغلشان خودفروشى باشد و هر کسى با هر قيافه و سنى بتواند هر کدام از آنها را به عنوان کالايى براى ساعتى يا شبى کرايه کند و يا بخرد. در کوبا اما مردم به آنها به عنوان فاحشه نگاه نمى کنند. و ذهنيت بد نسبت بدانها ندارند. خود آنها نيز با هر کسى به هر جايى نمى‌روند. در جارويس بطور مثال انتخاب يک طرفه است يک طرف پول دارد و طرف ديگر کالاست. و بالاخره کسى که پول دارد کالاى مورد بحث را با قيمتى بالاتر هم که شده مى‌خرد. ولى در سواحل، محل ملاقات عشاق و حتى خيابانهاى هاوانا انتخابيست دو طرفه بين دو جنس مذکر و مؤنث. بايد دو طرف بطور ظاهرى هم که شده از هم خوششان بيايد. و اگر طرف مؤنث از طرف مذکر به هر دليلى خوشش نيامد هيچ سرمايه‌اى و سرمايه‌دارى نمى تواند او را بصورت کالا خريدارى کند. احترامى که هر کوبايى به خود و به ديگران مى گذارد و بدان ايمان دارد، و شخصيتى که هر کدام از اين دختران به اصطلاح خودفروش براى خود و ديگران قائلند و واقعا داراى آن مى باشند به صدها سرمايه‌دار و سرمايه آنها شرف دارد. و اين را کسى نمى‌تواند بفهمد مگر اينکه از نزديک ببيند. درست است که لوکس زندگى کردن حق طبيعى همه آنها و همه کوبائيان است ولى مسبب اين پديده را بايد در محاصره اقتصادى آمريکا ديد.

٥شنبه ٢٨ نوامبر ٩٧ ساعت يک بعد از ظهر امير تلفن کرد که تظاهرات دانشجويى به مناسبت روز دانشجو امروز در شهر برگزار مى شود و اگر مايلى تا برويم. ساعت يک ونيم امير با موتور گازى گه از دوستش قرض گرفته بودبه سراغ من آمد (مرا به ياد دوران بچگى و موتورسوارى‌هاى اوليه انداخت). ساعت ٢ از جلو دانشکده‌ها و مجتمع پزشکى تظاهر کنندگان شروع به حرکت کردند. و امير يکى يکى مرا به دوستان و اساتيدش معرفى مى کرد و در اين جمع خوشبختانه بودند افرادى که به انگليسى صحبت مى‌کردند و من احساس راحتى بيشترى مى‌کردم. ( واقعا تنها مشکلى که من در اين مسافرت داشتم مسئله زبان بود و بالاجبار چندين کلمه اسپانيايى ياد گرفتم). تظاهرات به مناسبت بزرگداشت دانشجويانى بود که گويا در سال ١٨٧٠ که هنوز کالبد شکافى ممنوع بوده آنها استخوانها را درگورستانها جمع آورى مى‌کرده تا به تحقيق بپردازند و گويا هشت تن از اين دانشجويان را رژيم دست نشانده اسپانيايى آن زمان اعدام کرده است، هر لحضه بر تعداد و ابهت تظاهر کنندگان افزوده مى‌شد.در مسير راهپيمايى که حدود چند کيلومترى بود بيشتر مردم از پنجره‌هاى منزلشان با تکان دادن دست ابراز احساسات مى‌کردندو مرا به ياد تظاهرات ميليونى مردم درسالهاى ٥٦ و٥٧ مى انداختند با اين تفاوت که در اينجا فقط دانشجويان بودند که درتظاهرات شرکت داشتند و اساتيدشان و مناسبت فقط دانشجو و روز دانشجو بود. چيز ديگرى که من در اين تظاهرات ياد گرفتم چگونگى و شکل تظاهرات کوبايى ها بود که شعارها گاه شعار بود، گاه سرود و گاه خطابيه. و در طول مسير راهپيمايى گاه حدود ١٠٠ مترى پير و جوان مى دويدند واين دويدن هم آنها را به شور و هيجان مى‌آورد و هم ورزش بود و هم افراد را از خمودى در مى‌آورد و شادى و خنده و ولوله خاصى به جمعيت مى داد. در مسير راهپيمايى من بيشتر با يکى از اساتيد دانشکده پزشکى که حدودا ٥٥ سال داشت بيشترجهان را ديده بود و تجارب و صحبتش برايم جالب بود صحبت مى کرديم. او از کوبا، بيمارستانها، فقر محاصره اقتصادى آمريکا و... برايم مى‌گفت و گاه که جمعيت احساساتى مى‌شد من فقط از صحبت خودمان خارج شده و از او توضيح مى‌خواستم که چه شده و يا چه مى‌گويند و در پايان از کامپيوتر و سيستم کامپيوترى بيمارستان و... سخن به ميان آمد و قرار شد من هم ولخرجى کرده ٥ سيستم کامل کامپيوتر به بيمارستان آنها اهداء (Donate) کنم.

حدود ساعت ٤ به محل مراسم رسيديم که در جلوى همان زندانى بود که دانشجويان مذکور را زندانى و اعدام کرده بودند و در حال حاضر (به صورت موزه‌اى) براى بازديد همگان آزاد گذاشته‌اند. (همان قولى که در مورد اوين و قصر و... به ما داده بودند. يا ما خودمان به خودمان داده بوديم). در اين مراسم يکى از دانشجويان در مورد واقعه مذکور سخنرانى کرد و سپس تئاترى در همين مورد توسط دانشجويان اجراء گرديد و آنگاه رقصهاى قشنگ و دوست داشتنى پسران و دختران کوبايى را به تماشا نشستيم. در بازگشت دکتر به من گفت دو انتخاب داريم يکى اينکه با اتوبوس برگرديم و ديگرى پياده. شلوغى بقدرى بود که مطمئنا چند ساعتى بايد براى اتوبوس منتظر مى مانديم و من با اينکه ديسک کمرم مرا بد جورى اذيت مى‌کرد پياده برگشتن نيز تقريبا برايم غير ممکن بود. به دکتر گفتم انتخاب ديگرى هم داريم و آن هم تاکسى است، دکتر به دوستم امير (يعنى دانشجويش) نگاهى کرد يعنى اينکه ما از اين ولخرجيها در اينجا کمتر مى کنيم و من چون وضع ماليم ظاهرا از آنها بهتر بود هزينه تاکسى را که نفرى يک دلار بود متقبل شدم.شام را امشب اولين شبى است که در منزل امير مى‌خوريم. امير مقدارى گوشت گاو قاچاقى تهيه کرده (توضيح اينکه گوشت خوک غذاى معمول مردم است و گوشت گاو و مرغ تقريبا براى توريستهاست و لوکس به حساب مى آيد، چون براى کوباييها خيلى گران است و توضيح ديگر اينکه دولت کوبا فلسفه يا همه يا هيچ کس را دارد يعنى اينکه يا همه مردم کوبا بايد از نعمت گوشت گاو و مرغ بهره‌مند شوند و يا اينکه وقتى دولت نمى‌تواند براى همه تهيه کند امتيازى براى کسى نبايد قائل شد. و فعلا از برکت محاصره آمريکا و اعوان و انصارش اين حق طبيعى از ملتى يازده ميليونى سلب شده است). خلاصه بعد از مدتها در منزل امير قرار است گوشت گاو خورده شود. تصميم به درست کردن خورشت گرفته مى‌شود چون من مقدارى ادويه جات هم از کانادا آورده‌ام. برنج را ماريا دوست دختر امير درست مى‌کند و ترتيب خورشت را امير و من مى‌دهيم. البته من چون مهمانم کمتر مى‌گذارند کار کنم و در ضمن آشپزى من هم تعريفى ندارد، همچنين من که سالهاست در کانادا به زندگى به اصطلاح لوکس کانادا عادت کرده‌ام آنچنان هم به سبک آشپزى و آشپزخانه آنها عادت ندارم. خانه آنها در طبقه نهم است و متلق به مادر فرنک َFrank است که گويا امير سه سالى با خواهر فرنک دوست بوده د با او در همين خانه زندگى مى‌کرده است. وقتى که امير و خواهر فرنک از هم جدا مى‌شوند باز خانواده فرنک ازامير مى‌خواهند تا با دوست دختر جديدش باز هم پيش آنها بماند و با آنها زندگى کند. امير در اين خانه کرايه نمى دهد يعنى از او نمى‌گيرند اما در ازايش کمک‌هاى ديگرى به آنها مى‌کند. بطور مثال مخارج غذا را که بيشترين خرج در کوباست کمابيش امير مى‌دهد. امير يخچال ندارد يهنى مجبور است از يخچال آنها استفاده کند. يخچالها بيشتر روسى است و تا زمان فروپاشى به اصطلاح اردوگاه سوسياليستى مشکلى در مورد يخچال و گوشت و ماشين واز اين قبيل چيزها گويا در کوبا نبوده و يا کمتر بوده ولى بيشترين مشکل در حال حاضر کمبود کالاست و محاصره اقتصادى. يخچال امير دو سال است که فريزرش سوراخ شده و هنوز در فکر خريد يخچال نو نيست بلکه مى‌خواهد فريزرى دست دوم پيدا کرده و به يخچالش وصل کند. در منزل امير آب گرم و دوش وجود ندارد و براى حمام بايد آب را با هيتر گرم کرد و با سطل آب ديگرى قاطى کرد تا آب ولرمى درست و با سطل و کاسه آب حمام کرد و اين درست مرا به ياد هندوستان مى اندازد که اکثر خانه‌ها حمام نداشتند و ما بدين شکل حمام مى کرديم. در موقع خوردن غذا همگى با اينکه ميز غذاخورى هم در وسط سالن است روى موزائيک‌هاى کف اتاق مى‌نشينيم و و غذا مى‌خوريم. اما در منزل امير چيز هاى لوکسى وجود داردکه حداقل در همسايگى آنها کمتر وجود دارد. بطور مثال آنها نينتندو Nintendo دارند که در اوقات فراغت همسايه‌ها و دوستان مى‌آيند تا به نوبت از آن استفاده کنند. امير دستگاه فيلمبردارى نيز دارد که مطمئنا کمتر کسى در آنجا به چنين وسيله‌اى مجهز است. قرار بود فيلمى تهيه کنيم و از جاهاى ديدنى بويژه موزه چه‌گوارا که خيلى مورد علاقه من است فيلمبردارى کنيم، که متأسفانه دستگاه فيلمبردارى او نيز خراب بود و ما موفق به گرفتن فيلم از جاهاى مورد علاقه‌مان نشديم.

کوبا و محاصره اقتصادى

سى وشش سال است که يک کشور کوچک که در حال حاضر ١١ ميليون جمعيت دارد در دل بزرگترين سيستم سرمايه‌دارى جهانى عليرغم تمام مشکلاتى که برايش بوجود آورده‌اند دوام آورده است. آمريکا با وجود بيشترين غارتگرى، چپاول، قتل، کشتار، سرکوب، کودتاهاى نظامى و هزاران جنايت ديگر در قاره آمريکا و در ديگر قاره‌هاى جهان و با وجود اينکه يکى از بزرگترين آرزوهايش ساقط کردن دولت انقلابى کوبا بوده و هست و از هيچ کوششى در اين مورد دريغ نکرده است. اين کوششها از بيش از دوهزار مرتبه سعى در ترور فيدل کاسترو گرفته (آمريکايى که ادعاى ضد تروريست بودن دارد) تا بمب گزارى در مناطق حساس کوبا (سه ماه پيش تعدادى مزدوران جيره خوار آمريکايى از گواتمالا را در حال بمب گذارى در کوبا دستکير کردند)، تا حمله مستقيم و متجاوزانه ارتش آمريکا به خليج خوکها، هنوز موفق به اين هدف امپرياليستى خود نشده است.تا قبل از سقوط اردوگاه به اصطلاح سوسياليستى روابط کوبا با شوروى و بلوک شرق طورى بود که مردم کوبا مشکلات کمترى را متحمل مى شدند. ولى سياست غلط و يا به نظر بعضيها استعمارى شوروى طورى برنامه ريزى شده بود که مثلا فقط براى ساختن يک اتوبوس مسافر برى شاسى آن در رومانى، موتورش در چکسلواکى و اتاقش در کوبا ساخته مى‌شد. و مثلا با وجود بيشترين توليد شکر در کوبا کارخانجات آدامس و شکلات و ديگر شيرينيجات در خود روسيه ساخته شده بود. بدين دليل با سقوط اردوگاه و پيوستن بيشتر کشورهاى به اصطلاح سوسياليستى به اقمار آمريکا، رومانى عليرغم ميل خود پس از اخطار آمريکا، ديگر حاضر به فروش شاسى به کوبا نشد. چکسکواکى نيز که مرکز موتور سازى به دستور آمريکا جواب لبيک داد و ديگر موتورى به کوبا نداد. بنابراين کوبا ماند و اتاقهاى اتوبوس در کارخانه هايش باد کرده. کسى حاضر نبود حتى اتاقهاى اتوبوس را نيز از کوبا خريدارى کند. مردم کوبا نيز که بيشترين توليد شکر را در جهان داشتند از طعم شيرين آدامس و شيرينيجات روسى محروم شدند. تقريبا درهاى همه کشورها بروى کوبا بسته شد. بعضى ماهيتا ضد کوبا بودند و بعضى از ترس ارباب بزرگ آمريکا که به تازگى پاسدار صلح و نظم جهانى شده بود با کوباى انقلابى قطع رابطه کردند. و اينچنين شد که در سالهاى اوليه پس از سقوط اردوگاه بيشترين لطمات و صدمات را مردم کوبا متحمل شدند. در سالهاى اوليه آمريکا بيشترين تلاش خود را براى سرنگونى دولت کاسترو انجام داد. همانطور که ميليونها دلار براى سقوط ساندنيستها در نيکاراگوا خرج کرد. ولى در کوبا موفق نگرديد. در سالهاى اوليه پس از سقوط اردوگاه به اصطلاح سوسياليستى. آمريکائيها مى ديدند که در کوبا اتوبوسها فقط اتاقى بيش نيستند که به تراکتورها بسته شده و مسافران شهرى را حمل و نقل مى‌کنند. و يا در مراتع کشاورزى کوبا تراکتورها بعضى بدون لاستيک، فقط با رينگ به شخم زنى مشغولند. و يا مردم کوبا از داشتن گوشت و مرغ و ديگر مواد غذايى محرومند. دارو براى اکثر کودکان و مريضها يافت نمى‌شد، و اين بود عروسى سياستمداران آمريکايى که اگر امروز نه حتما فردا رژيم ديکتاتورى (به زعم آنها)کاسترو سقوط مى‌کند و دموکراسى (به زعم آنها) برقرار مى‌شود. مردم کوبا با گوشت و پوست خود از دست‌آوردهايشان دفاع کرده مى‌کنند. اين شخص کاسترو نبود که از انقلاب دفاع کرد و مى‌کند، بلکه اين مردم انقلابى کوبا هستند که از دستاوردهاى خود دفاع مى‌کنند. البته با پى بردن به اوضاع وخيم کشور کاسترو فرمان «ساختن شاسى و موتور وداروهاى اوليه به هر قيمتى» را مى دهد و در حال حاضر کوبا باوجود مشکلات و نارسايى‌هاى فراوانى که دارد تقريبا در مرز نزديک به خودکفايى قرار دارد.

اخيرا بعضى از کشورها مانند آفريقاى جنوبى، عراق، ايران، و کانادا هر کدام به دليلى ( ماهيت ملى، ضديت با آمريکا، منافع خود و... ) روابط خود را با کوبا آغاز يا از سرگرفتند. و اين کمک فراوانيست به مردم و دولت کوبا.

موافقين و مخالفين کاسترو در کوبا

شنيده بودم که تقريبا بيست درصد مردم کوبا واقعا مخالف کاسترو هستند و بيست در صد واقعا موافق او و شصت در صد بقيه تقريبا بى طرفند و زندگيشان را مى‌کنند، و اين مرا بدين فکر وداشته بود که اگر چنين است چگونه آمريکا از حد اقل بيست در صد مخالف استفاده (ببخشيد سوء استفاده) نمى‌کند و براحتى در کوبا کودتايى براه نمى اندازد. و به يکى از بزرگترين آرزوهايش دموکراسى در کوبا نمى‌رسد. البته مى‌دانستم که آمريکا اگر به فکر دموکراسى بود بايد فکرى به حال اقمارش در عربستان که هنوز در آستانه قرن بيست ويکم از نصف جمعيت کشور حق رانندگى کردن، رأى دادن، و در يک کلام انسان بودن را رژيم آمريکايى آل سعود گرفته، مى‌کرد و يا افغانستان و ايران در پناه اسلام عزيز چه جنايتها که نمى‌کنند و سياستمداران آمريکايى ککشان که نمى‌گزد هيچ به شکلى حمايت هم مى‌کنند. و پاکستان و ترکيه و.... به شکلهاى ديگر. فقط وقتى مسئله نفت کويت مطرح مى‌شود آمريکا به دفاع از دموکراسى (ببخشيد منافع نفتى خود) بر مى‌خيزد.

کوبا و ويتنام دو کشورى هستند که امپرياليسم آمريکا با وجود اينکه نيروى زيادى براى شکست و سرنگونى اين دو گذاشته است هنوز سرپا ايستاده و مقاومت مى کنند. و آمريکا به‌ هر قيمتى حاضر است اين دو سنگر با قيمانده که هنوز ادعاى سوسياليستى دارند را سرنگون کند. به نظر من يکى از دلايلى که چرا اين دو کشور تا کنون مقاومت کرده‌اند اين است که اين دو کشور برعکس ديگر کشورهاى بلوک شرق انقلاب به آنها از طريق نيروهاى ارتش سرخ در زمان جنگ دوم جهانى و استالين صادر نشده بود، بلکه در اين دو کشور خود توده‌هاى مردم با گوشت و خون خود خالق انقلاب بوده، از همين رو با گوشت و خون خود حاضرند به دفاع از آن برخيزند.

در مجموع من در اين سفر متوجه شدم اکثريت مردم کوبا به ماهيت کثيف امپرياليستها پى برده و حتى آنانى که به شکلى با کاسترو مخالفند با دولت آمريکا و سياستهاى کثيفش بويژه در مورد کوبا نيز مخالفند. و اين است که دولت آمريکا حتى پس از قتل يا مرگ کاسترو نيز اميد چندانى نمى‌تواند داشته باشد.

مسئله قابل توجه ديگر اينکه تقريبا تمام کوبائيها احترام خاصى براى چه‌گوارا قائلند حتى کسانيکه با کاسترو مخالفند. در مورد چه‌گوارا و کوبا سعى مى‌کنم در ادامه يادداشتها توضيحات بيشترى بدهم، اما بد نيست جريان ريش کاسترو و چه‌گوارا وديگر رفقايشان را در اينجا اشاره کنم. وقتى درکوههاى کوبا (به تصور من سيرا ماسترا) کاسترو، چه‌گوارا و ديگر رفقاى انقلابيشان در تدارک قيام براى نجات و آزادى کشور هستند، زمانى با گمبود امکانات از جمله تيغ صورت تراشى مواجه مى‌شوند. کاسترو و ديگر رفقا متعهد مى‌شوند که تا پيروزى نهايى ديگر مسئله ريش را فراموش کرده و ديگر ريش خود را نتراشند. در حال حاضر هنوز فيدل‌کاسترو معتقد است که کاملا پيروز نشده‌اند و از همين رو هنوز حاضر به تراشيدن ريش خود نيست و به تعهد خود وفادار مانده است. در روز جمعه در اخبار کوبا بخشى از صحبت کاسترو را در کابينه دولت مبنى بر اينکه «پيروزى خيلى بيشتر از آنچه ما تصور مى‌کرديم طول خواهد کشيد» پخش کرد. و اين دليلى ديگر بر اين مدعاست که کاسترو معتقد است که هنوز پيروز نشده‌اند، و تا پيروزى نيز گامهاى زيادى دارند.

مسائل مثبت در کوبا

بايد توضيح داد که کوبا کشوريست با نژادهاى مختلف از سفيدهاى اروپايى تا سياههاى آفريقايى، قهوه‌اى هاى اسپانيايى هم رنگ خودمان، و حتى چينيها. بنابراين کشوريست به تمام معنى چند نژاده.وقتى پديده تبعيض نژادى را بين کشورهاى اروپايى (بويژه آلمان را) با کانادا مقايسه مى‌کنيم متوجه مى‌شويم که در کانادا تبعيض کمترى وجود دارد و يا در بعضى موارد من به خودم جرأت مى‌دادم بگويم ندارد. اما وقتى در کوبا هستى و با مردم آن رفت و آمد مى‌کنى مى‌توانى وجود تبعيض را در کانادا بهتر و بيشتر بفهمى، که اگر واقعا کشورى در جهان وجود دارد که خارج از تبعيض است کوباست. چگونه تمام نژادها و رنگها با هم مى‌جوشند و مينوشند و مى‌زيند. چگونه وقتى مردم متوجه مى شوند زبانشان را نميدانى به هزار زبان و شکل ديگر به کمک تو مى‌آيند تا تو را متوجه منظورشان کنند با اينکه زبان انگليسى را اکثرا نمى‌دانند. يادم مى آيد دوسال پيش وقتى به کبک رفته بودم و ماشين ما در آنجا خراب شد، با وجوديکه خيلى‌ها انگليسى مى‌دانستند و مى‌فهميدند که ما فرانسوى را بلد نيستيم چه مصيبتى به سر ما نمى‌آوردند. مسئله مثبت ديگرى که کوبا دارد تأمين شغلل، تأمين مسکن، و تأمين غذاست. در تورنتوى بزرگ ما بيش از ١٦٨٠٠٠ نفر Homeless داريم و شبى که آقاى Mel Lastman به عنوان شهردار تورنتوى بزرگ انتخاب شد يکى از اين بى‌خانه‌ها از سرما مرد. به همين شکل در آمريکا تعداد بيشترى بى‌خانه و در همه کشورهاى سرمايه‌دارى اين زاييده نظام را داريم. در کوبا کسى بى خانه وجود ندارد. کوبا اولين کشورى است که اين ادعا را بدرستى دارد که حتى يک نفر بى‌سواد ندارد آن هم نه به تازگى بلکه از سال ١٩٦٩ يعنى از ٢٨ سال پيش. در صورتيکه به ادعاى خود دست اندرکاران کانادايى فقط در استان کبکِ چندين ميليون بى سواد وجود دارد.هر کوبايى بالاجبار بايد تا کلاس هفتم را بخواند. و تحصيل تا پايان دوره دانشگاه مجانى است که حتى در سوئد و سوئيس نيز چنين نيست. ( در آنجاها هم تنها وام براى تحصيل مى‌دهند مثل کانادا ولى مجانى نيست). در کوبا فقر هست ولى نه تنها کسى از گرسنگى نمرده و نمى‌ميرد. بلکه احتياجات اوليه براى رفع سوء تغذيه را دولت مجانى در اختيار همگان قرار مى‌دهد. و اينها همه شرميست بر پيشانى امپرياليستها که باوجود محاصره اقتصادى آنها، درکوباى انقلابى بى‌غذا، بى‌خانه، بى‌سواد و بى‌کار وجود ندارد. در هر خيابان يک کتابخانه عمومى و هر ٢٠٠ نفر کوبايى يک دکتر دارند. تنها در شهر هاوانا پنج استاديوم بزرگ ورزشى وجود دارد و هشت دانشکده پزشکى. هيچ کس در کوبا حق ندارد فردى زير ١٦ سال را بکار گمارد، افراد زير ١٦ سال فقط بايد به تحصيل بپردازند واين در کوبا اجبارى است. در کوبا همه خانه دارند ولى هرکس بخواهد خانه يا ماشينش را بفروشد فقط به دولت مى فروشد و اگر به شهر يا استان ديگر رفت خانه را در آن محل دولت به او واگذار مى کند و يا مى‌فروشد و اختلاف کمى را يا مى‌پردازد و يا مى‌گيرد. و بدين طريق کسى نمى‌تواند بيش از يک خانه داشته باشد که آن را به اجاره بدهد ويا ازطريق آن استثمار و سود آورى کند. اگر کوبا کشورى سوسياليستى نيست حداقل بخشى از اين اقدامات انجام شده را مى‌توان به جرأت سوسياليستى ناميد، و اين افتخاريست براى تمامى سوسياليستهاى جهان که يک کشور کوچک عليرغم تمام مشکلات تحميل شده بدان و عليرغم همه نارساييهايى که دارد و بدان اقرار هم دارد توانسته است خدماتى را براى مردمش انجام دهد که هيچ کشور سرمايه‌دارى تاکنون براى مردمش انجام نداده است. نقطه مثبت ديگر اينکه در تمام شهر هاوانا حتى يک عکس و گفته و نوشته‌اى از فيدل کاسترو نه بر روى ديوارها، نه روى پولها ونه هيچ جاى عمومى ديگر به چشم نمى‌خورد. و بت‌سازى به شيوه مذهبى براى رهبران زنده وجود ندارد. اما کمابيش عکس و گفته‌هاى معروف چه گوارا همه جا وجود دارد.

مسائل منفى در کوبا پديده‌هاى منفى را نيز شما در کوبا مشاهده مىُ‌کنيد از قبيل فقر، شکلى از فحشاء ويا اينکه زندگى لوکس براى عموم وجود ندارد. و اينها همه نتيجه محاصره اقتصادى آمريکا و اعوان و انصارش است. از طرف ديگر بيشتر مردم کوبا و حتى خود ما مى‌خواهيم کوبا را با کشورهايى مانند کانادا و آمريکا مقايسه مى‌کنيم و يا خود کوبائيها چون در ٩٠ مايلى ميامى زندگى مى‌کنند و تبليغات آمريکائيها را در آنطرف مرز مى‌بينند طبيعتا مدينه فاضله آنها نيز آمريکاست و انتظار آنها اين است که کوبا نيز مانند آمريکا آن همه امکانات را براى آنها آماده کند. در صورتيکه کوبا را بايد با کشورهايى مانند هاييتى، جامائيکا، کلمبيا، مکزيک، نيکاراگوا و.... مقايسه کرد. شکلى از فحشاء نيز که قبلا بدان اشاره شد به شکل بسيار فجيع‌ترى در تمامى کشورهاى سرمايه‌دارى وجود دارى و در بعضى از آنها نيز رسمى است. در صوريبکه در کوبا حالت رسمى و قانونى ندارد و چيزى که هست نه براى رفع گرسنگى و نداشتن غذا و کار نيست، بلکه براى داشتن زندگى لوکسى است که همه نمى‌توانند از آن برخوردار باشند.متاسفانه بعضى از دوستان ظاهرا تحت نام انقلاب و سوسياليسم در مورد کوبا همان راهى را رفته، همان حرفهايى را تکرار کرده، و همان شعارهايى را تکرار مى‌کنند که خوشايند آمريکا و همپالکيهايش مى‌باشد. اين دوستان هنوز با تئوريهاى آنچنانى در صدد محاصره شهرهاى کوبا از طريق روستاهاى آن بوده تاانقلابى از نوع مورد دلخواه خود بيافرينند. به اين دوستان بايد محترمانه گفت اين وظيفه سنگين را آمريکا سالهاست که به عهده گرفته و نه تنها شهرهاى کوبا که حتى روستاهاى آن را نيز سالهاست که محاصره ارتجاعى کرده‌است. و همين بزرگترين مشکل مردم شهرها و روستاهاى کوبا است. وگرنه کار شما را در سالهاى ١٩٥٨ انقلابيون کوبايى به رهبرى فيدل کاسترو و چه‌گوارا دقبقا نه در تئورى و حرف که در عمل روزمره و انقلابى خود به بهترين شکل ممکن انجام دادند. و به همين دليل سرمايه جهانى و امپرياليستها به رهبرى آمريکا سالهاست که دست از کوباى انقلابى بر نداشته است. مطمئنا اگر اين نوع دوستان نيز بتوانند در عمل و نه حرف بخشى از کارهايى را که توسط انقلابيون کوبايى انجام گرفته انجام دهند امپرباليستها با آنها نيز همان کارى را خواهند کرد که با کوباى انقلابى کرده و مى‌کنند. اين دوستان متأسفانه در زمان حمله شوروى به افغانستان چنان چپ‌روى کردند که از چپ به راست افتادند. درست است که دخالت و تجاوز شوروى در افغانستان محکوم بوده و هست. ولى حمايت از مزدوران و مرتجعبن مذهبى مزدور آمريکا که به زعم آنها براى استقلال افغانستان مى‌جنگيدند آب در آسياب دشمن ريختن بود و هست . و مى بينيم که آن مدعيان استقلال افغانستان (به زعم اين دوستان در آن موقع) حالا چه جنايتى در افغانستان انجام داده و مى‌دهند. منظورم از اين همه مقدمه چينى اين است که اگر نقاط منفى و ظعفى هم در کوبا وجود دارد که البته هم دارد و کم هم نيستند اولا نتيجه محاصره اقتصادى آمريکاست و ثانبا اگر انتقادى سازنده در کمپ دوستان انقلاب براى بهبودى اوضاع کوبا هست بايد شکلى مطرح شود که باز آب در آسياب دشمن ريختن نباشد. وگرنه ضديت هيستريک با کوبا در حال حاضر به هر شکلش به نفع دشمنان انقلاب و مردم کوباست.

وضعيت پزشکى در کوبايکى ديگر از افتخارات کوبا طب و داروى مجانى است که به جرأت مى توان گفت کمتر کشورى در جهان چنين خدمتى را به مردمش کرده است. حدود ٧٠هزار دکتر در کوباست که نسبت به تعداد جمعيت آن در جهان رده اول را دارد. از اين ٧٠ هزار دکتر ٨٥ درصد آنها متخصص هستند. فقط ٨ دانشکده پزشکى در شهر هاوانا وجود دارد. دانشجويان خارجى که براى تحصيل در رشته پزشکى از کشورهاى مختلف جهان به کوبا مى‌آيند کم نيستند ولى تنها تعدادى که به دولت کوبا شهريه مى‌پردازند زير ١٠٠ نفر مى‌باشند (که بيشتر از کشورهاى اروپايى و اسکانديناوى هستند از جمله دوست من امير که شهروند يا سيتيزن سوئد مى باشد و در کوبا سال آخر پزشکى را مى‌خواند). دانشجويان آفريقايى و تمامى دانشجويانى که از طرف احزاب کمونيست جهان براى مطالعه پزشکى به کوبا مى‌آيند تحصيلاتشان مجانى و با هزينه دولت کوباست. در هر خيابانى کتابخانه عمومى وجود دارد و هر بلاکى از هر خيابان پزشک عمومى مخصوص به خود را دارد. در بيمارستان عمومى و بزرگ هاوانا که يکى از مجهزترين بيمارستانهاى قاره آمريکاست فقط حدود ١٠٠ صندلى انتظار دارد و با وجود اين من سه دفعه در اين بيمارستان رفتم و هيچ دفعه بيش از ٥ نفر مريض منتظر نبودند. در اين بيمارستان از کارگر ساده تا تمام وزرا و کابينه دولت و حتى شخص فيدل کاسترو معالجه و مداوا مى‌شوند. و اين افتخار ديگرى براى کوبا و شرم ديگريست براى دشمنان کوبا. سن متوسط در کوبا ٧٥ سال است که فقط يکى دو کشور اروپايى مثل فرانسه اين رکورد را دارند. وعليرغم محاصره دارويى امپرياليستها آمار مرگ و مير کودکان کوبا با کانادا برابرى مى‌کند. در کوبا هرسال حد اقل دو مرتبه دو نمونه آزمايش از فاضل آب شهر را براى آزمايش ميکروبهايى که وجود داشته و يا امکان به‌وجود آمدن دارد انجام مى‌دهند، و اين براى پيشگيرى امراض احتمالى بسيار کمک مى‌کند. آب سواحل کوبا که روبروى ميامى امريکاست ٤١ برابر تميزتر از آب سواحل ميامى است.

جمعه ٢٩ نوامبر

ساعت ٤ عصر است. امير، ماريا و فرنک مشغل بازى نينتندو هستند. صداى بلند گو از دور بدجورى مرا کلافه کرده‌است، ول کن هم نيست، يک ريز وراجى مى‌کند و يا واقعا حرفهاى خوب و آموزنده‌اى مى‌زند، ولى اعصاب مرا خرد کرده است و مرا به ياد بلندگوهاى رژيم اسلامى و تبليغات آن در منابر و مساجد مى‌اندازد. سعى مى‌کنم به خودم بقبولانم که خوب من که اسپانيايى نمى‌فهمم و شايد بالاخره حرفهاى خوبى راجع به مردم و انقلاب و سوسياليسم و نجات جامعه و چگونگى مقابله با محاصره اقتصادى کوبا و.... مى‌زند و مردم را آموزش بيشتر و بهتر مى‌دهد. و توجيهاتى از اين قبيل براى خودم، ولى با خود فکر مى‌کنم که اگر همين چيزها هم اينقدر در گوش هر مردمى وراجى کنند اولا تأثير خود را از دست مى‌دهد و ثانيا نتيجه‌اى عکسِ خواهد داد، و ثالثا مردم مگر چه گناهى کرده‌اند که اگر واقعا مايل نباشند باز هم بايد به اين سرو صداها گوش بدهند. و مگر عقيده امرى شخصى و اختيارى و انتخابى نيست. و مگر نبايد آزاد باشى که مذهب و يا لامذهبى را انتخاب کنى. تحمل من تقريبا در ساعت ٦ به پايان مى‌رسد. چون مى دانم امير تا حدودى طرفدار دولت کوبا و فيدل کاسترو است و ممکن است ناراحت شود، از فرنک که بقول خودش I No like Politic (سياست را دوست ندارد) مى‌پرسم اين بلندگو راجع به چى صحبت مى‌کند که پس از دو ساعت هنوز تمام نشده؟ شماها خسته نمى‌شويد؟ وفرنک با اشاره مى‌گويد ّI No like Religion, They crazy ، امير که موقعتيت را مناسب ديده مرا به بالکنى مى‌برد و از گوشه بالکن بلندگوى کليسا را به من نشان مى‌دهد. و با غرور ميگويد « اينها هم همين ملاها و آخوندهاى اينجا هستند». و من تعجب مى‌کنم که در يک کشور کمونيستى دو ساعت است که بلندگوى کليسا وراجى مى‌کند و کسى اعتراضى نمى‌کند. از امير مى‌پرسم چگونه مى‌گويند مذهب دراينجا آزاد نيست؟ و امير مى‌گويد « دراينجا بيشر از کشورهاى سرمايه‌دارى هم مذهب آزاد است ولى حرف آنها خريدار ندارد»، و من مى‌بينم که درست مى گويد. من درکانادا تحمل چنين شکنجه‌اى را ندارم و حق طبيعى خود مى‌دانم به عنوان يک شهروند کانادا اگر چنين حادثه‌اى در اينجا اتفاق بيفتد اعتراض رسمى بکنم. مى‌پرسم پس چرا مردم اعتراض نمى‌کنند؟ بلندگوى کليسا بايد در داخل آن باشد نه بيرون براى گوش خراشاندن مردم؟ و در اينجا من از امير چپ تر شده و مى‌پرسم « اصلا چرا حزب و دولت اجازه‌ى چنين مردم آزارى را به کليساها مى‌دهند؟»، و امير مى‌گويد « اولا همه‌ى اين آزادى را کليسا دارد و باز هم يکى از دلايل آمريکا براى محاصره اقتصاديش عدم آزادى مذهب است، و در ثانى بخشى از مردم هنوز باورهاى مذهبى دارند، و ثالثا دولت عمدا اينها را آزاد گذاشته تا حرفى نزده نداشته‌باشند». من ديدم منطقى تقريبا پسنديدنى است. اين سئوال هميشه براى من بود که چرا امريکا به شهروندان خود اجازه سفر به کوبا را نمى‌دهد، و حتى شهروندان کانادايى اگر به کوبا بروند و اگر در پاسپورت آنها مهر ورود به کوبا وجود داشته باشد آنها را به آمريکا راه نمى‌دهند. و حالا مى‌فهمم که اگر شهروندان آمريکايى به کوبا بروند و مسائل مثبت و منفى آنجا را ببينند، و دلايل آن را، ديگر به جفنگيات رهبران حاکم بر آمريکا و تبليغات آنها گوش نمى دهند، وگرنه کشورى که ادعاى مهد آزادى و دموکراسى را دارد از چه مى‌ترسد که شهروندان خود را از ورود به يک کشور يازده ميليونى کوچک که در محاصره اقتصادى آنها دست و پا مى‌زند محروم مى‌کند.

شنبه ٣٠ نوامبر ٩٧

ساعت ١٢ ظهر به اين نتيجه رسيديم که ماشين امير ماشين بشو نيست و بايد ماشينى کرايه کرد. اکثر ماشينها در کوبا روسى است و يا آمريکايى دهه ٦٠ و هفتاد و نسبت به بعضى از آنها آدم احساس جوانى مى‌کند. روز قبل من به امير گفته بودم که اگر ماشينش با ١٠٠ تا ٢٠٠ دلار درست ميشود يجاى ابنکه پول را به آنها بدهيم ماشين را تعمير مى‌کنيم). و بالاخره يک ماشين سوزوکى ٩٤ را از هتل نزديک منزل امير کرايه کرديم و در همان هتل دو کتاب ( يکى خاطرات فيدل کاسترو از چه گوارا و ديگرى در مورد انقلاب کوبا) به انگليسى نيز خريد کردم که تقريبا سرگرمى خوبى براى اوقات فراغتم بوجود آمد. ماشين را روزى ٥٠ دلار کرايه کرده و روزى ٥ دلار هم هزينه بيمه پرداختيم و در سه روز تقريبا ٤٥ دلار نيز پول بنزين داديم بنزين ليترى ٧٥ سنت آمريکايى است (حدود ا دلار کانادايى). دوستم دونا رباطى از کانادا سفارش خريد مقدارى مهره گردن فيروزه‌اى را داده بود که در اين روز به آسانى پيدا و خريده شد، رفيق عزيز ديگرى نيز که بسيار به چه‌گوار علاقه‌مند است سفارش کمربندى را که تصوير اين قهرمان بزرگ را روى سگک خود دارد را داده بود اما هرچه گشتيم موفق به پيدا کردن کمربندى که چنين مشخصه‌اى را داشته باشد نشديم. ساعت حدود ٣ بعد از ظهر است که به ميدان انقلاب و موزه چه‌گوارا مى رويم. اين محل از سال گذشته براى توريستها و خارجيها عمومى شده‌است. به گيشه تهيه بليط مى‌رويم. وروديه براى توريست و خارجيها ٥ دلار و براى کوبائيها فقط ٢٥ سنت کوبايى است. (يعنى تقريبا توريستها ٩٠ برابر کوبائيها وروديه مى‌پردازند). توضيح اينکه واحد پول کوبا پزوس است، و هر دلار آمريکايى براى توريستها معادل يک پزوس کوبابى است ولى براى کوباييها يک دلار معادل ٢٣ پزوس است. خلاصه امير چون کارت شناسايى و مدرک کوبايى داشت فقط ٢٥ سنت کوبايى داد و من ٥ دلار آمريکايى. موزه چه‌گوارا در ميدان انقلاب قرار گرفته و در بالاى آن برجى ستاره مانند است که با آسانسور شما را در وسط بالها مى‌برند. از هر بال ستاره يک قسمتى از شهر پيداست، و تقريبا تمام شهر را مى‌شود در بالهاى اين ستاره ديد. در پشت موزه ستاد ارتش، کميته مرکزى حزب کمونيست، و همچنين منزل فيدل کاسترو رهبر کوباست. هر چند موزه به ياد و به عنوان يادبود براى چه‌گوارا ساخته شده است ولى در درون موزه بيشتر عکسها، حرفها، وسايل، نامه‌ها و لوازم مورد استفاده خوزه‌مارتى قهرمان ملى کوبا در سالهاى استقلال است که به چشم مى‌خورد. خوزه مارتى روشنفکر ملى و مبارز کوبايى است که در بين سالهاى ١٨٥٣تا ١٨٩٥ زندگى کرده. شخصى شيک پوش و از خانواده مرفعى بوده و مورد احترام اکثر مردم از جمله فيدل کاسترو مى‌باشد. او در سن ٤٥ سالگى در جنگهاى استقلال کوبا کشته مى‌شود. شخصيت خوزه مارتى دکتر مصدق را به ياد من مى‌آورد. هرچند به‌نظر مى‌رسد خوزه‌مارتى فردى انقلابى بوده، و در سال ١٨٨٢ حزب انقلابى کوبا را بنيان مى‌گذارد و اولين شماره نشريه آن را خود به تنهايى از نيويورک مى‌نوسيد. ودر پايان به مبارزه مسلحانه براى استقلال روى مى آورد. و از جان خود نيز در اين راه مايه مى گذارد و سرانجام در اين راه جان مى‌دهد. او با اينحال در قرن نوزده به اوج قهرمانى ملى مى رسد و مصدق در قرن بيست. و به نطر من او گامهايى بس فراتر از مصدق برداشته است. از جمله يادگارهاى خوزه‌مارتى در اين موزه قلک جمع آورى پول براى حزب انقلابى کوبا، قاشق و چنگال غذاخورى و لباسهاى شيک آن زمان اوست.در گوشه‌اى از موزه راهپيمايى معروف قلم بدستان کوبايى را در سال ١٩٦٢ مى‌بينم. در اين راهپيمايى همه دانش آموزان، دانش‌جويان، معلمين و تمام باسوادان کوبايى بجاى اسلحه قلم در دست دارند. پيام معروف کاسترو براى مبارزه با بيسوادى در اين سال مبنى بر تعطيلى کلاسهاى بالاى مدارس و اينکه «هر کس در هر کجا خواندن و نوشتن مى‌داند وظيفه دارد به هر شکل ممکن فردى، گروهى، تشکيلاتى به ديگران ياد بدهد»، در اين سال است. اين فرمان معروف کاسترو کار ساز افتاده و تا سال ١٩٦٩ يعنى پس از هفت سال کوبا سرفرزانه اعلام مى‌کند حتى يک نفر بى‌سواد در اين کشور وجود ندارد. و هنوز هم اين افتخار بزرگ را دارد که حتى يک بى‌سواد در کوبا يافت نمى‌شود. همينجا من ادعاهاى مبارزه با بيسوادى را در رژيم هاى شيخ و شاه به ياد مى‌آورم، و اينکه چگونه هرسال بر تعداد بى‌سوادان مملکتمان بيشتر مى‌شود. و حتى کشورهاى سرمايه‌دارى ديگر نتوانسته‌اند گامهايى بس ناچيز در اين راه بردارند.در بالاى ميدان انقلاب (که بر روى موزه چه‌گوارا قرار دارد) پنج استاديوم بزرگ معروف ورزشى شهر قابل شمارش است. سپس امير مرا به يک کارگاه به اصطلاح واشرسازى مى‌برد. کل کارگاه از دو عدد دينام که با ابتکار صاحب کارگاه دو آهن نوک تيز به سر آن بسته و بدين صورت با روشن کردن دينام و مهارت خاص صاحب کارگاه در مدت ٣ دقيقه حدود بيست واشر با سايزهاى مختلف و براى کاربردهاى مختلف درست مى‌کند. ماده اوليه واشرها از لاستيک‌هاى بزرگ اتوموبيلها و کاميونهاى قديمى است که ديگر از کار افتاده‌است. اين لاستيک ها را در ابعاد مختلف برش داده و در نهايت واشرها را از اينها، يعنى از هيچ بوجود مى‌آ‌ورد. و جالب اينکه مى‌گويند اين واشرها تا دو سال هم کار مى‌دهند و صاحب کارگاه دو سال براى آنها گارانتى مى‌دهد. اين هم نحوه ابتکارى واشرسازى در بخشى از کوباست در اثر محاصره اقتصادى.حدود ساعت ٧ بعد از ظهر از محله‌اى که سفارت اکثر کشورها در آن است رد مى‌شويم. امير سفارت ايران در کوبا را نيز به من نشان مى‌دهد و من با ديدن عکس رهبران جنايتکار جمهورى اسلامى (خمينى و خامنه‌اى)، به ياد هزاران مبارز و آزاديخواهى مى افتم که بدستور اين جانيان و اوباشان فاشيستشان در سالهاى اخير قربانى شده‌اند. و بعد خانه سفير ايران را نشان مى‌دهد که تقريبا کاخى است که از رژيم جنايتکار پهلوى به ارث خمينى چيان رسيده است. ماريا دوست دختر امير نگاهى به چهره من مى‌کند ولى دليل ناراحتى و اخم‌هاى مرا درک نمى‌کند و من به او حق مى‌دهم. و امير براى اينکه موضوع را تغيير دهد مى‌گويد نگاه کن فقط در اين محل پنج کليسا وجود دارد.ماريا خوهرى دارد به نام آلينا که دوقولو هستند و واقعا تشخيص آن دو از هم اگر وجود لباس، گوشواره‌ها و ساعت آنها (که تفاوت داشتند) نبود خيلى سخت بود. و ماريا برايم تعريف مى‌کند که روزى براى اينکه سربسر امير بگذارند و او را دست بيندازند. هر دو در منزل خاله‌شان لباسها، ساعتها، و گوشواره‌ها را عوض کرده و امير آلينا را با ماريا عوضى گرفته است. شب را منزل خاله ماريا و آلينا شام دعوتيم. جشنى براى تولد دختر خاله آنها برپاست و از اينرو هديه‌اى نيز گرفته‌ايم. در سرتاسر اتاق عکسها و دکوراسيون چينى زياد به چشم مى‌خورد. وقتى دليل را سئوال مى کنم، شوهر خاله آنها چشمها را به صورت چينى‌ها در آورده و با انگليسى دست و پا شکسته‌ و زبان اشاره‌اى همراه با شوخى مرا متوجه مى‌کند که پدرش چينى است. در بازگشت از جشن تولد سرى به Old Havana (هاواناى قديم) مى‌زنيم و با اينکه اکثر مغازه‌ها بسته است، از پشت ويترينها چيزهاى مورد علاقه‌اى را ديده و قرار مى‌گذاريم فردا سرى بزنيم شايد کمربند مذکور را نيز گير آورديم. همچنين در اينجا محلى است به نام Capitolio که گويا ارنست همينگوى در اينجا اطراق مى‌کرده و بخشى از نوشته‌ها و خاطراتش را مى نوشته.ساعت ده شب است که به کريستو Cristo مى‌رسيم. کريستو محلى است که يکى از سه مجسمه بزرگ عيسى مسيح در جهان را دارد. گويا دقيقا کوپى اين مجسمه يکى در مکزيک و ديگرى در آمريکاست و فاصله هرسه با هم يکيست (يعنى در سه رأس يک مثلث متساوى‌الاظلاع قرار دارند). در زير مجسمه عيسى مسيح هميشه عصرها کنسرت و موسيقى زنده برقرار و معشوقين جوان و پير به رقص و پايکوبى مشغولند. مجسمه در بالاى تپه‌اى قرار دارد و از آنجا مى‌شود بيشتر قسمتهاى شهر را ديد. البته بلندى آن بقدر ميدان انقلاب نبوده و وسعت ديد آن بقدر ميدان انقلاب نيست.مادر يکى از همکلاسيهاى امير که حدود هفتاد سالى دارد و قرار است با هواپيما به استان خود برود را ما ساعت يازده شب به فرودگاه هاوانا مى‌بريم. وى بايد فردا صبح حدود ٧٠٠ کيلومتر را پرواز کند، و چون وسيله‌ى ديگرى نبوده که به اين راحتى تا فرودگاه او را ببرد قرار است شب را در فرودگاه بخوابد و صبح زود پرواز کند. براى ٧٠٠ کيلومتر فقط ٨٠ پزوس کوبايى کرايه داده تقريبا ٤ دلار، در صورتيکه اگر با قطار مى رفت ٢٥ و با اتوبوس ٣٠ پزوس بايد مى‌پرداخت.

يکشنبه ٣١ نوامبر ٩٧چراغهاى راهنمايى در کوبا با کانادا فرق دارد و در هر سمت فقط يک چراغ وجود دارد که گاه من اصلا آن را نمى‌بينم اين است که با اينکه ماشين را با ويزا، گواهينامه، پاسپورت، هزينه و مسئوليت من گرفته‌ايم، مسئوليت رانندگى را امير که در آنجا رانندگى کرده به‌عهده مى‌گيرد. شب را نيز چون من جاى پارک در محلى که کرايه کرده‌ام ندارم ماشين در پارکينگ بيلدينگ امير پارک مى‌شود. از محل خواب من تا منزل امير کمتر از ١٠ دقيقه پياده روى است و قرار است ساعت ١١ من پياده تا منزل او بروم. ساعت ١١ باران شديدى به باريدن کرده و من صبر مى‌کنم تا شايد از شدت آن بکاهد ولى کم کمک ساعت يک بعد از ظهر شده و اين باران را سر باز ايستادن نيست. قرار بر اين بود که امروز را به يکى از سواحل براى شنا برويم. ساعت يک ونيم امير بدنبال من مى‌آيد و به طرف محل کنار دريا مى‌رانيم. در بين راه امير در مورد پنج هزار نفرى که از جريان انفجار اتمى چرنوبيل به کوبا آمده‌اند توضيح مى‌دهد. من که بيشتر در اين مورد مايلم بدانم تا رقتن بدريا از او خواهش مى‌کنم تا به ديدن اين کمپ برويم. با پذيرفتن امير راهى کمپ کودکان روسى (چرنوبيلى) مى‌شويم که زمانى محل پيشاهنگان کوبايى بوده‌ است. دولت کوبا عليرغم محاصره دارويى و کمبود و فقرى که مواجه‌است هنوز هزينه کامل دارو، بهداشت، غذا، مسکن، تحصيل و همه چيز اين کودکان را مى‌دهد و بهتر از همه کوبائيان از آنها پذيرايى مى‌کند. در اين مورد تلوزيون CNN چندى پيش گزارشى موثق تهيه کرده بود که قابل ديدن است.از نظر کاسترو هر چيزى که ضرورى نيست و يا در زمان خاصى بدليلى ضرورى نيست ويا بدليل محاصره اقتصادى نميتوان در دسترس عموم قرار داد لوکس محسوب مى‌شود. به نظر فيدل اجناس لوکس را يا همه بايد بدان دسترسى داشته باشند و يا هيچ کس. و چنين است که چون بدليل محاصره اقتصادى کالاهايى مانند شکلات و آدامس و شيرينيجات و حتى گوشت گاو و مرغ براحتى و به حد کافى براى تمام مردم کوبا يافت نمى‌شود لوکس محسوب مى شوند و گران هستند. (البته گوشت خوک به قدر کافى هست). شايد ساليانه بيش از چندين مرتبه مردم کوبا نمى‌توانند بدين کالاها دسترسى پيدا کنند. و شايد بزرگترين مشکل مردم و دليل ناراحتى و مخالفت بعضى با دولت تنها همين مسئله است و با اينکه مردم مى‌دانند در اثر محاصره اقتصادى است که با اين پديده مواجه شده‌اند باز هم حق طبيعى خود مى‌دانند ( و به نظر من حق طبيعى آنها نيز هست) که اينها را مطالبه کنند. و اين يکى از دلايل اصلى است که آمريکاى آزاديخواه و دموکرات!!! دست از محاصره اقتصاديش برنمى‌دارد.در همين ارتباط بود که در زمان وقوع مسئله چرنوبيل کاسترو با اين دليل که با وجود و مقايسه کودکان در معرض مرگ در چرنوبيل اردوگاه و اردوهاى پيشاهنگى پديده‌ى لوکسى بيش نيست و کليه شهرک پيشاهنگان کوبا با تمام امکاناتش را در اختيار اين پنج هزار کودک قرار مى‌دهد. و چنين است که کاسترو باوجود فقر و مشکلاتى که کشورش مواجه با آنهاست، وقتى گرسنگان آفريقا را مى بيند که نياز به غذا، دکتر و ... دارند برايشان مجانى با تمام امکانات نداشته‌اش دکتر تربيت مى‌کند. و در همين زمان است که امپرياليستها بر سر غنايم و منابع آفريقا قتل عام براه انداخته و يا بر سر فروش سلاحهاى نظامى خود به آنها، رقابت دارند.شهر سازى و نوسازى بيشتر در توابع و شهرهاى کوچک شکل مى‌گيرد تا هاوانا، تا مردم به پايتختت هجوم نياورند. بطور مثال ممکن است در بعضى موارد يک دکتر در هاوانا کولر گازى نداشته باشد ولى يک کارگر مزرعه نيشکر در دويست کيلومترى هاوانا زير کولر گازى به استراحت مىُ پردازد.ساعت تقريبا نزديکيهاى شش عصر است که به ساحل و بقولى کنار دريا مى رسيم. شوهر عمه ماريا مسئول پارکينگ ماشينها در اين قسمت ساحل است و امير ماشين را به او مى‌سپارد و به ساحل مىُ‌رويم. چون هوا کم کم در حال تاريک شدن است از خير شنا مى‌گذريم و به فروشگاه کنار ساحل مى‌رويم. مقدارى بيسکويت و شکلات و به اصطلاح چيزهاى لوکس ديگر من براى ماريا و ديگر هم‌خانه‌اى‌هايشان مى‌گيرم و عزم بازگشت مى‌کنيم.در بازگشت چهار مسافر با خود داريم. بايد اين توضيح را هم بدهم که در کوبا مسئله حس تعاونى و همکارى بسيار فراوان است و تقريبا همه همديگر را سوار مى‌کنند. همه همديگر را دوست دارند و در کارهاى يدى و فکرى در حد توانشان به هم يارى مى‌رسانند، و اينها همه بدون هيچ رابطه پولى و مادى انجام مى‌گيرد. دو پسر و يک دختر جوانى که براى تفريح به ساحل آمده بودند از جمله مسافرين ما هستند. اول يکى يکى آنها پياده شده و مسافر آخرى شوهر عمه مارياست. ما او را تا منزلش که بين راه ماست مى‌رسانيم و او ما را به خانه دعوت مى کند. من تقريبا مايل به رفتن به منزل او نيستم. چون نه زبان اسپانيايى مى‌دانم و نه با رسم و رسوم آنها خو گرفته‌ام. امير اما بهتر از خود آنها کوبايى شده و از خودشان رسومات حتى هر منطقه را بهتر مى‌داند. اين بدين دليل است که او دانشجوى سال آخر پزشکى در کوباست. و هر دکتر در کوبا بايد متوسط ٤٥ دقيه يک مريض را ويزيت کند. ٣٠ دقيقه در هر ويزيت، هر دکتر بايد با مريض صحبت کند و از پيشينه و سابقه مريض و خانواده و.... سئوال کند تا تازه بتواند معاينه عملى و فيزيکى کند و بدين دليل امير فرهنگ و آداب و رسوم اکثر آنها را بايد بداند وگرنه امتحانات عملى پزشکى خود را پاس نمى‌کند. خلاصه به خانه عمه و شوهر عمه ماريا مى‌رويم و طبق رسمى که ياد گرفته‌ايم احوالپرسى مى‌کنيم. در کوبا رسم برخورد، احوالپرسى و ديدار بدين شکل است که دو مرد در موقع برخورد با هم دست مى‌دهند. دو زن با هم روبوسى مى‌کنند. مرد و زن با هم روبوسى مى‌کنند. شکل روبوسى بدين شکل است که مرد بايد سمت راست صورت زن را در موقع احوالپرسى پس از دست دادن ببوسد. و زنها سمت راست صورت همديگر را مى‌بوسند. و اين در اولين برخوردها براى من کمى سخت بود. و امير بايد در برخوردها يا به من يادآورى کند که چه کنم و يا کار مرا براى اقوام و دوستان خود و ماريا توجيح کند. منزل عمه ماريا خانه‌اى نوساز است که اخيرا در نزديکى هاوانا ساخته‌اند. همه چيز نو و تميز و براق است. در اينجا آرزو مى‌کنم که ايکاش من هم يک کوبايى بودم با حداقل چنين امکاناتى. اول ليوانى شربت کوکنات برايمان مى‌آورد و سپس رام چهل درصد الکل کوبايى را به احترام ما باز مى‌کند. و با خيال راحت روى مبل مى‌نشيند. لحظه‌اى به زندگى راحت و بى‌دغدغه آنها حسرت مى‌خورم. با وجوديکه ظاهرا وضع مالى ما از آنها بهتر است ولى هيچ وقت راحتى خيال آنها را نداريم. اگر زندگى لوکسى ندارند ولى هيچ وقت دغدغه کرايه خانه هم ندارند. هيچ وقت مشکل Lay Off شدن را نمى دانند چيست.

دو دقيقه پس از سرکشيدن اولين پيک رام بخاطر شکم خالى و قوى بودن مشروب تقريبا با روياهاى خود مشغول مى‌شوم. روياهاى شيرينى که نه توان نوشتنش را دارم و نه بيان احساسش را. به خود قول ميدهم دور بعدى در کلاسهاى داستان نويسى دکتر براهنى در انجمن ايرانيان شرکت کنم چون در دو دور قبل با وجود علاقه فراوان فرصت شرکت در آن را نيافتم و اکنون ضرورتش را بدجورى احساس مى‌کنم. با خود مى‌گويم اى کاش دوست گراميم دکتر عزت با من بود که هم تجربه مرا Share کند و هم نوشتن را کاملا او که اين کارش است به عهده بگيرد و نگذارد من در کار بزرگان دخالت کنم.

يادداشتهاى روانداى او را به خاطر مى آورم و آرزوى بودنش در کوبا را. اى کاش روزى خاطراتش از هند را هم بنويسد. شايد عزت و سعيد يوسف از نادر گنجينه‌ها و بازمانده‌هاى چپ و جنبش چريکى ما در اين شهر باشند. البته سعيد در حال حاضر در اروپاست و جايش در شهرمان خاليست.

چه‌گوارا، کوبا و انقلاب

چه‌گوارا شخصيتى است که تقريبا نه تنها در اکثر کشورهاى جهان سوم بلکه حتى در کشورهاى امپرياليستى چهره‌اى محبوب و دوست داشتنى دارد. براى آنها او قهرمانى است که براى نجات انسان مى‌رزميد و جان خود رانيز در اين راه با افتخار تمام داده است. حتى مزدوران و جيره‌خواران امپيرياليستى نيز بالاجبار از او به نيکى ياد مى‌کنند. او قهرمان مبارزه انترناسيوناليستهاست که مرزى براى نژاد، ملت، کشور و زبان نمى شناسند و نجات انسان سرلوحه کار آنهاست. اين قهرمان بزرگ مارکسيست در کوبا از احترام ويژه‌اى نزد اکثر مردم برخوردار است. حتى مخالفين فيدل کاسترو از چه گوارا به نيکى ياد مى‌کنند، چون او با اينکه يک آرژانتينى بوده براى نجات کوبا جنگيده است. و فراتر از اين پس از پيروزى با داشتن پست هاى بالاى مملکتى مثل رئيس بانک مرکزى و وزارت بهداشت و... کوبا و پست خود را رها کرده و براى نجات کشورى ديگر و انقلابى ديگر (در بوليوى) کوبا را رها کرده‌است. در کوبا همه چه‌گوارا را از خود مى‌دانند وبيشتر از يک کوبايى انقلابى برايش احترم قائلند. روى سکه‌ها، جاکليدها و پيراهن‌هاى کوبايى حتى بيشتر از خوزه مارتى قهرمان ملى کوبا عکسهاى چه‌گوارا را مى‌توان ديد. در اينجا شمه‌اى از زندگى چه‌گوارا را براى خوانندگان مى‌آورم که بيشتر آن برگرفته از کتاب خاطرات فيدل کاسترو از چه‌گوارا به زبان انگليسى است که من به فارسى برگردانده‌ام.

ارنستو چه‌گوارا در سال ١٩٢٨ در شهر راساريوى (Rasario) آرزانتين متولد مى‌شود. در سالهاى ٥١-١٩٤٥ در دانشکده پزشکى بونس‌آيرس ثبت نام مى‌کند. در سال ١٩٥٢ از کشورهاى پرو، کلمبيا و ونيزوئلا ديدار مى‌کند. در دهم مارچ همين سال باتيستا با کودتايى در کوبا قدرت را در دست مى‌گيرد. در سال ١٩٥٣ مدرک تحصيلى خود را به عنوان دکتر پزشک دريافت مى‌دارد. و در همين سال از بوليويا که تازه در آن انقلابى زخ داده است ديدن مى‌کند.

در ٢٦ جولاى ١٩٥٣ تعدادى نيروهاى انقلابى به رهبرى فيدل کاسترو حمله نظامى‌اى را به ارتش مونکادا در سانتياگوى کوبا براى سرنگونى باتيستا تدارک مى‌بينند که با شکست مواجه شده و فيدل کاسترو و جمعى از ياران انقلابيش دستگير و زندانى مى‌شوند. در همين سال چه‌گوارا موفق به اولين ارتباط خود با افراد اين گروه که در اين حمله بوده و دستگير نشده‌اند مى‌شود. اين ملاقات در سنت جوزه کاستاريکا صورت مى‌گيرد. در ٢٤ دسامبر همين سال چه‌گوارا وارد گواتمالا مى‌شود. در ٤ ژانويه ١٩٥٤ با نيه‌کو لوپز Ni co Lopez (يکى از رهبران حمله مونکادا) در شهر گواتمالا ملاقات مى‌کند. در همين سال به دليل عدم يافتن شغل پزشکى به چندين شغل مختلف دست مى‌زند. در اين سال او به مطالعه مارکسيزم رو آورده و با انقلابيون تبعيدى کوبايى در گواتمالا ملاقات بيشترى خواهد داشت. در ١٧ جوئن ١٩٥٤ موقعى که نيروهاى مزدور آمريکايى با پشتيبانى سازمان سياى آمريکا به گواتمالا حمله مى‌کنند، چه‌گوارا داوطلبانه در جنگ شرکت مى‌کند.

در ٢١ سپتامبر ١٩٥٤ چه‌گوارا از گواتمالا به مکزيکو سيتسى پايتخت مکزيک پرواز مى‌کند.

در ١٥ مه ١٩٥٥ فيدل کاسترو و ديگر رفقاى زندانيش در اثر اعتراضات و تظاهرات توده‌اى مردم آزاد مى‌شوند. در جوئن همين سال جچ‌گوارا با نيه‌کو لوپز که در شهر مکزيکو سيتى مکزيک است ملاقات کرده و چند روز بعد لوپز ترتيب ملاقات چه‌گوارا را با رائول کاسترو (برادر فيدل) مى‌دهد. در هفتم جولاى ١٩٥٥ فيدل کاسترو جهت سازماندهى و تدارک قيام مسلحانه وارد مکزيک مى‌شود. در جولاى همين سال چه‌گوارا سومين نفرى است که در ارتش انقلابى فيدل کاسترو نام نويسى مى‌کند و کم کم فرماندهى آموزش يک گروه را به‌عهده مى‌گيرد. از اين به بعد کوبائيها به اختصار او را «چه» خطاب مى‌کنند. واين نام تا کنون نيز در کوبا و تقريبا اکثر کشورهاى آمريکاى مرکزى و لاتين جا افتاده و مورد استفاده است.

در ٢٥ نوامبر ١٩٥٦ تعداد ٨٢ نفر از انقلابيون کوبايى به همراهى چه‌گوارا به عنوان دکتر در کشتى معروف گرنما Granma عازم کوبا شده و در دوم دسامبر يعنى پس از هشت روز وارد خاک کوبا مى‌شوند. انقلابيون به محض ورود به خاک کوبا با حمله ارتش باتيستا مواجه شده و تعداد زيادى از آنها کشته، زخمى ويا دستگير مى‌شوند. چه‌گوارا از جمله زخمى هاست.

در ٢١ دسامبر١٩٥٦ گروه چه‌گوارا دوباره موفق به پيوستن به فيدل کاسترو شده و در اين زمان تعداد کل آنها ١٥ نفر است.

در ١٧ ژانويه ١٩٥٧ پس از بازسازى کاسترو اولين حمله خود را در پلاتا به باتيستا آغاز مى‌کند.

در ٢٧و ٢٨ مه ١٩٥٧ دومين حمله موفقيت آميز نيروهاى کاسترو در سيرا ماسترا شروع و با مصادره سلاحهاى نيروهاى باتايستا به پايان مى‌رسد.

در جولاى ١٩٥٧ کاسترو دومين ستون از ارتش انقلابى خود را به رهبرى چه‌گوارا شکل مى‌دهد.

در ٢٤ مه ١٩٥٨ ارتش باتيستا براى سرکوب نيروهاى انقلابى کاسترو و چه‌گوارا بسيج مى‌دهد که موفقيتى بدست نمى‌آورد.

در ٣١ آگوست ١٩٥٨ يک ستون از ارتش انقلابى به رهبرى چه‌گوارا در سيرا ماسترا دست به حمله زده و چند روز بعد به نيروهاى انقلابى ١٣ مارچ که در استان مجاور هستند مى‌پيوندد. چند روز قبل از اين دستور تشکيل ستون ديگرى از نيروهاى انقلابى به Camilo Cienfuegos در استان غربى کوبا راکاسترو داده است.

در ١٦ اکتبر ١٩٥٨ ستونهاى ارتش انقلابى چه‌گوارا و مارچ ١٣ مشترکا با گروه کوچکى از چريکهاى حزب سوسياليست کوبا چندين شهر در استان Las Villas را تحت تصرف خود درآوردند و عملا جزيره را به نصف تبديل کرده و در ٢٨ دسامبر نيروهاى انقلابى به رهبرى چه‌گوارا نبرد معروف و موفقيت آميز سانتا کلارا را آغاز کردند.

در اول ژانويه ١٩٥٩ باتيستا ديکتاتور کوبا از کوبا فرار کرده و نظاميان کوبايى حکومت را در دست مى‌گيرند. فيدل کاسترو بلافاصله مخالفت خود را با نظاميان اعلام‌کرده و به کليه انقلابيون دستور ادامه مبارزه انقلابى مسلحانه را مى‌دهد. نيروهاى انقلابى چه‌گوارا و Cienfuegos دستور حمله به هاوانا را از کاسترو دريافت مى‌کنند. همچنين کارگران کوبا درخواست اعتصاب عمومى سراسرى کاسترو را پاسخ مثبت داده و کشور تقريبا به‌صورت فلج در مى‌آيد.

در دوم ژانويه ١٩٥٩ فيدل کاسترو با استقبال صدها هزار نفرى وارد کوبا مى‌شود.

در نهم فوريه ١٩٥٩ به چه‌گوارا شهروندى افتخارى کوبايى براى مبارزه‌اش براى آزادى کوبا داده‌مى‌شود.

در ١٦ فوريه ١٩٥٩ فيدل کاسترو نخست وزير کوبا مى‌شود. و در روز بعد اولين رفرم کشاورزى مبنى بر محدوديت داشتن زمين بيش از ١٠٠٠ هکتار براى هر فرد در کوبا اعلام مى‌شود.

در هفتم اکتبر ١٩٥٩ چه‌گوارا به عنوان رئيس موسسه صنعتى ملى رفرم کشاورزى انتخاب مى‌شود.

در ٢٦ نوامبر ١٩٥٩ چه‌گوارا به عنوان رئيس بانک ملى کوبا انتخاب مى‌شود. و از ماههاى جولاى تا اکتبر همان سال کوبا تمامى صنايع داخلى و خارجى، از جمله بانکهاى کوبا را ملى اعلام مى‌کند.

در ١٧ تا ١٩ آوريل ١٩٦١ تعداد ١٥٠٠ نفر از مزدوران اجير شده کوبايى توسط و به حمايت و پشتيبانى ارتش مزدور آمريکا به خليج خوکها در کوبا حمله مى‌کنند و پس از ٧٢ ساعت با شکست مفتضحانه‌اى روبرو مى‌شوند، و چه‌گوارا افتخار فرماندهى اين عمليات در استان Pinar Del Rio را در دست دارد.

در ٢٢ اکتبر ١٩٦٢ پرزيدنت کندى رئيس جمهور آمريکا ادعاى اينکه کوبا داراى کلاهک‌هاى اتمى براى مقابله با آمريکاست شده و دستور محاصره دريايى و آمادگى حمله به کوبا را مى‌دهد. بلافاصله فيدل‌کاسترو فرمان بسيج عمومى مردم کوبا براى دفاع از کوبا را مى‌دهد. چه‌گوارا باز به عنوان فرمانده عملياتى استان Pinar Del Rio که بيشتر از هر کجا در معرض احتمال خطر تجاوز آمريکاست انتصاب مى‌گردد.

در ٢٨ ماه اکتبر ١٩٦٢ خروشچف رئيس جماهير اتحاد شوروى موافقت مى‌کند تا موشکهاى اتمى خود را در ازاى عدم حمله‌ى آمريکا به کوبا جمع آورى کند.

در مارچ ١٩٦٤ چه‌گوارا با تامارا بانک ملاقات کرده و در مورد رفتن به و آزاد سازى بوليوى در جنگ چريکى آينده صحبت مى‌کنند.

در دسامبر ١٩٦٤ در يک مأموريت سه ماهه در وهله اول در سازمان ملل سخنرانى کرده و سپس از چند کشور آفريقايى ديدار مى‌کند.

در ١٤ مارچ ١٩٦٥ چه‌گوارا به کوبا برگشته و بلافاصله از ديد عموم پنهان مى‌شود.

در اول آوريل ١٩٦٥ نامه‌خداحافظى از کوبا خطاب به فيدل‌کاسترو مى‌نويسد، و پس از آن با نام مستعار Tatu Swahili (به معنى شماره دو) وارد تانزانيا (کشور زئير کنونى) مى‌شود.

در ١٨ آوريل ١٩٦٥ فيدل کاسترو در پاسخ به خبرنگاران که «چه‌گوارا در حال حاضر کجاست» مى‌گويد « او هميشه در جايى است که بتواند بيشترين نفع را براى انقلاب داشته باشد».

در سوم اکتبر ١٩٦٥ فيدل‌کاسترو نامه خداحافظى چه‌گوارا را در جلسه کميته مرکزى حزب کمونيست کوبا (که به تازگى بنيانگذارى شده است) را مى‌خواند.

در دسامبر ١٩٦٥ کاسترو ترتيب بازگشت مخفى چه‌گوارا به کوبا و تدارک سفر او به بوليويا را مى‌دهد.

در ٤ نوامبر ١٩٦٦ چه‌گوارا با نام مستعار وارد بوليويا مى‌شود. در هفتم دسامبر اولين يادداشت‌هاى خود را در ميان چريکهاى بوليويايى مى‌نويسد. در نوامبر و دسامبر اين سال در ميان چريکها به آموزش آنها مشغول است.

در ٣١ دسامبر ١٩٦٦ با Mario Marj يکى از رهبران حزب کمونيست بوليويا ملاقات ولى در مورد نحوه مبارزه چريکى و تدارک انقلاب در آنجا به توافق نمى‌رسند.

در ٢٣ مارچ ١٩٦٧ اولين عمل موفقيت آميز انقلابى چريکها در درگيرى با ارتش بوليويا انجام مى‌گيرد و در ١٠ آوريل نيروهاى چه‌گوارا عمل موفق ديگرى برعليه ارتش بوليويا انجام مى‌دهند.

در ١٧ آوريل ١٩٦٧ واحدهاى انقلابى چه‌گوارا و J0aquin از هم جدا شده و قرار است پس از سه روز دوباره به هم بپيوندند ولى آنها ديگر قادر به پيوستن نيروهايشان نمى‌شوند.

در ٢٠ آوريل ١٩٦٧ رژى دبره پس از چندين هفته زندگى با چريکها توسط مزدوران دولتى دستگير و به ٣٠ سال زندان محکوم مى‌شود.

در ماه مه ١٩٦٧ نيروهاى مخصوص آمريکايى براى آموزش ارتش بوليويا جهت سرکوب انقلابيون وارد بوليويا مى‌شوند.

در ٦ جولاى ١٩٦٧ چريکهاى انقلابى شهر Samaipata را تحت اشغال خود در مى‌آورند.

در ٢٦ جولاى ١٩٦٧ چه‌گوارا متن سخنرانى خود را در مورد حمله انقلابى ٢٦ جولاى ١٩٥٣ ارائه مى‌دهد.

در ٣١ جولاى تا ١٠ آگوست ١٩٦٧ کنفرانس سازمان همبستگى آمريکاى لاتين در هاوانا برگزار مى‌شود. در اين کنفرانس که از جنبشهاى چريکى در سرتاسر آمريکاى لاتين حمايت شده، چه‌گوارا به عنوان رئيس افتخارى اين سازمان انتخاب مى‌شود.

در ٤ آگوست ١٩٦٧ مرکز تدارکات و اطلاعات چريکها لو رفته و در ٣١ آگوست يک جاسوس نيروهاى دولتى را به محل چريکها رهنمون مى‌کند.

در ٢٦ سپتامبر ١٩٦٧ چريکها وارد تله‌اى مى‌شوند که مزدوران آمريکايى و ارتش بوليوى برابشان تدارک ديده‌اند. سه تن از آنها کشته و بقيه به محاصره در مى‌آيند.

در هشتم اکتبر ١٩٦٧ هفده چريک باقى‌مانده به تله افتاده و بالاجبار در يک جنگ بى‌رحمانه و نابرابر شرکت مى‌کنند. چه‌گوارا از جمله کسانى‌است که در اين جنگ زخمى و دستگير مى‌شود.

در نهم اکتبر ١٩٦٧ چه‌گوارا و دو تن از چريکهاى هم‌رزمش بدستور واشنگتن و دولت مزدورش در بوليوى تيرباران مى‌شوند.

در ١٥ ماه اکتبر ١٩٦٧ فيدل کاسترو مرگ چه‌گوارا را در تلوزيون کوبا تأييد و اعلام سه روز عزاى عمومى کرده و هشتم اکتبر را به عنوان روز چريکهاى قهرمان نام‌گذارى مى‌کند.

در ١٨ ماه اکنبر ١٩٦٧ فيدل کاسترو سخنرانى معروف خود را به مناسبت يادبود چه‌گوارا در برابر بيش از يک ميليون انسان خشمگين و ناراحت از مرگ چه‌گوارا در ميدان انقلاب هاوانا ايراد مى‌کند.

در ٢٢ فوريه ١٩٦٧ سه تن از چريکهاى کوبايى نجات بافته از حمله جنگهاى اکتبر در بوليوى پس از اينکه ماهها پياده‌روى کرده و از کوههاى آند گذشته‌اند، پس از گذشتن از مرز وارد شيلى مى‌شوند، و بعدها آنها وارد کوبا مى‌شوند.

در نيمه‌هاى مارچ ١٩٦٨ يادداشتهاى چه گوارا در بوليوى به صورت ميکرو فيلم Micro Film وارد کوبا مى‌شود. اين يادداشتها در اول جولاى ١٩٦٨ بصورت کتابى، با مقدمه‌اى از فيدل‌کاسترو، چاپ و بصورت رايگان در اختيار همگان در کوبا قرار مى‌گيرد.