يک هفته درکوبا
بابک يزدى
بالاخره پس از هفت سال اقامت در کانادا اولين مسافرت خارج از کشور را به کوبا داشتم و با تجاربى که به دست آوردم بر آن شدم تا ازطريق گزارش کردن آن ديگر دوستان را نيز در جريان قرار دهم. بيشتر اين مسافرت براى من يادآورى يا فلش بک هايى بود از هندوستان، امارات متحده، و بخشا بندر عباس ايران.
ساعت ٦ عصر دوشنبه ٢٤ نوامبر با نيم ساعت تأخير پرواز Sky Service عازم Varadero (يکى از شهرهاى نزديک هاوانا تقريبا ١٤٠ کيلومتر با هاوانا پايتخت فاصله دارد) شديم. سرديس هواپينا عالى و خدمه آن بسيار خوشرو، خوش مشرب و خوش برخورد بودند و سه ساعت پرواز را به شکلى سر مسافران راروانشناسانه به درستى (به درستى بورژواپسندانه) گرم کردند. ازجمله اين سرگرمى فيلم سينمايى My Best Friend Wedding بود. من چون کامپيوتر Lap Top خود را همچون فرزند عزيزى با خود داشتم قبلا از کسى که بليط را برايم تهيه کرده بود سئوال کرد بودم که آيا وقتى Lap Top را زير دستگاه رد مىکنند ضررى به دستگاه کامپيوتر ندارد و پس از تماس ايشان مطرح کرد که بايد در فرودگاه به مامورين يادآورى کنى تا آن را از زير دستگاه رد نکند بلکه آن را بطور فيزيکى بازديد کنند، اما درفرودگاه خانمى که مامور اين کار بود مطرح کرد که Lap Top are safe to be scanned و من تا زمتنيکه در هاوانا آن را باز نکرده و امتحان نکردم کمى مشکوک بودم. بالاخره تمام اين گزارش تقريبا لحظه به لحظه و زنده را با آن نوشتم.
وقتى وارد فروگاه شديم اتوبوسى بدون صندلى ما را از هواپيما تا محل اميگريشن آورد و در آنجا من چون از هتلى و يا شخص بخصوصى دعوت نداشتم تقريبا بيش از ديگران معطل شدم تا اجازه ورود به کوبا را بگيرم چون فرمى را که بايد قبلا پر مىکرديم و آدرس محل اقامت در کوبا را نيز خواسته بود من فقط شماره تلفن دوستم امير را نوشته بودم و مطمئن نبودم که آيا در منزل او خواهم ماند و يا اينکه اتاقى را در هتلى يا جايى نزديک خواهم گرفت(قرار گذاشته بوديم که حد اقل يک شب را در منزل او مانده و سپس تصميم به ماندن و يا رفتن به هتل را بگيرم. خانم مامور گمرک کلمهاى انکليسى بلد نبود و فقط از من سئوال مى کرد هتل ؟؟ تا بالاخره يکى از مسافرين که کوبايى بود و انگيسى هم بلد بود با ترجمهاش حلال مشکل ما شد. مرحله بعدى وسايلى بود که من با خود به کوبا برده بودم. من به غير از Lap Top و وسايل ديگر شخصى يک ساک دستى (که حاوى مقدارى ادويهجات و کفش ولباس) و همچنين يک راديو ضبظ که متعلق به امير بود و از تابستان در کانادا مانده بود براى او به کوبا برده بودم و همينها تقريبا براى ورود من به کوبا مسئله ساز شد. کسانى را که مشکوک شوند مامورين گمرک تمام وسائل آنها را مىگردند هم به خاطر جنس قاچاق و هم به دليل مسائل امنيتى. گويا چند ماه پيش آمريکا تعدادى مزدور را از گواتمالا جهت بمب گزارى در کوبا اجير کرده بوده و آنها دستگير شده و اقرار کرده بودند. در هرصورت وقتى مامور امگريشن ضبط را در دست من ديد مرا به سويى برده و تمام وسايل مرا از ريز و درشت از ساکها بيرون آورده و بازديد کرد و در مورد هر کدام توضيح خواست. تعدادى CD خالى مقدارى ديسک کامپيوتر و جوهر پرينتر (چون امير قبلا از من کامپيوتر خريدهبود اينها همه را درخواست کرده بود که از کانادابرايش ببرم) دو بسته چاى، يک بسته شيرينى و... بيشتر مسئله آنها دستگاه ضبط بود تا ديگر وسايل (البته کامپيوتر Lap Top را اصلا آنها متوجه نشدند و من هم چيزى نگفتم. البته مسئلهاى پيش نمىآمد بجز اينکه تعهد مى گرفتند که با خودبرگردانم). بيشتر قيمت ضبط را سئوال مى کردند و من مطرح کردم که اين ضبط نو نيست و استفاده شده است اگر نو بود حدود ٢٠٠ دلار شايد ارزش داشت و افسر اميگريشن کلمه ٢٠٠ دلاررا چسبيد و گفت بايد ٢٠٠ دلار بدهى تا بتوانى آن را به داخل ببرى. در اين لحظه متوجه شدم که امير از پشت شيشهها نضارهگر جرو بحث ماست به افسر اميگريشن گفتم اين ضبط مال اين دوست من است که پت شيشه است از او بپرس اگر براى او ٢٠٠ دلارارزش دارد من بيشتر هم خواهم داد (خوشبختانه مامور اميگريشن به زبان انگليسى تسلط داشت و مشکل زباندر گمرک را نداشتيم) خلاصه امير را صدا کرد و با توضيح امير و ايکه او در اينجا پزشکى مىخواند و بخشا به دانشجوهاى کوبايى افتخارى درس مىدهد و آنها حق ندارند از ما در ازاى اين کار پولى مطالبه کنند افسر اميگريشن نيز قانع گشته و ما را رها کردند. البته بايد يادآدرى کنم که در تمام طول اين سفر مهربانى، شخصيت، احترام به خود و ديگران و در يک کلام تمام صفات خوب و نيک انسانى را در تقريبا تمام مردم کوبا مشاهده کردم و واقعا حسرت آن را ته تنها براى مردم خودمان در ايران و کانادا بلکه در تمام نقاط حهان خوردم.
با آمدن بيرون از اميگريشن متوجه شدم که تمام وسايل را تحويل امير داده و امير با دوستانش فرنک و استيو (Frank و Steave ) آنها را در ماشين جاى دادهاند. من که تا حدودى دل نگران کامپيوتر و کيف پولم بودم خيالم راحت مىشود. ماشين امير ماشينى روسى مدل ٨٦ و گازائيلى است. حدود ٦٥٠٠ دلار برايش تمام شده (که اگر در کانادا بودحدودا ١٠٠٠ دلارى بيشتر ارزش نداشت) و با اينکه ماشين خوبى بوده فعلا بدليل محاصره اقتصادى و فروپاشى به اصطلاح اردوگاه سوسياليستى وسايلش يا گير نمى آيد و يا خيلى گران است. اين ماشين در حال حاضر چند عيب گوچک دارد، يکى اينکه استارت ندارد و اينکه موقع روشن کردن بايد يک پيچگوشتى جايى نزديک دينام آن بگذارند تا دينام چرخيده و استارت بزند. دوم اينکه رادياتور آن سوراخ است و ديگر حتى کارش از ابتکار کوبايىها که در رادياتور سوراخ تخم مرغ مىاندازند تا سوراخهاى کوچک رادياتور را بگيرد نيز گذشته است و بايد هر چند دقيقه يک بار آب توى آن ريخت. و سوم اينکه باطرى آن ضعيف است و در بعضى مواقع براى روشن شدن به هل دادن احتياج دارد. يکى از اين عيبها را اگر ماشينى در تورنتو داشته باشد ما تا درست شدن آن سوار نمىشويم ولى گويا در آنجا عادى است. با وجود همه اينها ١٤٠ کيلومتر راه را از هاوانا تا وردرو امير و دوستانش با هم با همين ماشين آمدهاند تا مرا Pick Up کنند و به هاوانا ببرند. سه نفرى به کمک هم يکى پيچگوشتى به دينام مىزند، ديگرى از داخل موتور گاز مىدهد و سومى از داخل ماشين استارت مى زند و بالاخره ماشين روشن مىشود. ذخاير آب براى رادياتور نيز در عقب ماشين موجود است. فرنک پسر صاحبخانه امير و هم چنين برادر دوست دختر سابق اوست. به انگليسى تقريبا مشکل خود را (يعنى مشکل مرا) حل مىکند. با اينکه کمتر حرف مى زند ولى دوست داشتنى است. استيو حسابى مست است جند کلمهاى انگليسى بلد است و سعى مىکند معادل اسپانيايى آن را به من ياد بدهد. گويا در کنار شغل اصلى معامله سيگار هم مى کند و از همان لحظه دارد مقدمه چينى مىکند تا در موقع بازگشت مقدارى سيگار به من بروشد. (توضيح اينکه سيگار برگ کوبايى يکى از گرانترين سيگارهاى جهان است و از صادرات مهم کوباست و هر مسافر بطور قانونى گويا يک بسته بيشتر نمىتواند با خود از کوبا خارج کند. در ضمن در مسير راه استيو براى اينکه به من لطف کرده باشد هر کجا که جند دختر جوان ايستاده بود از امير مىخواست تا نگه دارد تا براى من براى آن شب دخترى انتخاب کند و دست بردار هم نبود تا اينکه امير به اسپانيايى به او گفت مواضب باش طرف کمونيست است و بالاخره استيو کمى کوتاه آمد.
شب اول را در خانه امير يعنى مادر فرنک مانده و از فرداى آن يعنى سه شنبه ٢٥ نوامبر ٩٧ اتاقى را در منزل يکى از اساتيد دانشگاه امير که خانم دکترى بود براى شش شب کرايه کرديم. در خانه خانم دکتر امکان آب گرم و دوش نيز وجود داشت. خانه را شبى بيست دلار کرايه کرديم که بى پنج دلار آن براى کسى است که خانه را پيدا مىکند (يعنى امير) عملا براى من شبى ١٥ دلار تمام شد و در شش شب ٩٠ دلار دادم. ولى با وجود اينکه ٩٠ دلار داده بودم بيشتر مواقع منزل امير و با امير بودم.
مادرش که بالاى شصت سال دارد که اعضاى حزب کمونيست کوباست
چهارشنبه ٢٧ نوامبر٩٧
ساعت يازده امير تلفن مى کند و قرار است برويم و رادياتور ماشينش را عوض کنيم وگرنه دوباره بايد بدليل سوراخ بودن آن هر چند کيلومتر بايد بايستيم و آب توى آن بريزيم. اول به سراغ ماشين قديمى فرنک مى رويم که لاداى روسى اوايل دهه پنجاهاست و تقريبا چيزى از آن نمانده يعنى هر کسى از دوست و آشنا به پارتى احتياج داشته از آن باز کرده (البته با اجازه فرنک). شلنگهاى يک طرف رادياتور را قبلا شخص ديگرى بازکردهاست. شلنگ سر ديگر را ما باز مىکنيم و رادياتور تعميرى که امير آماده کرده را نيز بررسى مىکنيم که چندان هم بهتر از آن ديگرى نيست يعنى خرابى. قرار بود حدود يک ساعت طول بکشد تا رادياتور درست شود بعدا متوجه شديم که پنکه روى رادياتور نيز يک گوشهاش شکسته است و بايد جوش داده شود. خلاصه امير دوچرخهاى از يکى از دوستانش قرض گرفت، پنکه را ترک دوچرخه گذاشت و راهى مغازه جوشکارى شد. حالا من ماندهام و استيو خلاصه استيو از هر درى با زبان انگليسى دست و پا شکسته براى من سخن گفت و اينکه ديشب دخترى را از يکى ديگر از استانها اينجا آمده بود و از من خوشش آمد و با يک دلار تمام شب با من بود. و اگر يک دلار ديگر داشتم امشب را هم با او مى ماندنم. بالاخره امير پس از ساعتى آمد و تا ساعت هفت شب موفق شديم يکى از مشکلات ماشين امير که رادياتور بود را حل کنيم.
پديده به اصطلاح فحشاء در کوبادر اينجا بد نيست به پديده به اصطلاح فحشاء در کوبا اشاره کنم. اولا به نظر من مسئله جنسى و سکس در کوبا حل شده است. البته نه به شکل کانادايى و يا کشورهاى اروپايى آن يا بهشکل به اصطلاح روشنفکران خودمان بلکه خيلى بهتر و فراتر از آن و به شکل کوبايى آن. در کوبا يک خانم دکتر به راحتى با يک سوفور و يا باربر ازدواج مى کند. و يا اينکه مدتى را به دلخواه دو طرف با هم زندگى مىکنند. معيارها و ارزشهاى نظام کاپيتاليستى براى مردم کوبا ارزش و معيار نيست اينکه کى چه شغلى دارد و کى چه کاره است در آنجا حد اقل به شکل ديگرى نگاه کرده مىشود. کسى بخاطر نداشتن خانه و شغل و گرسنگى خودفروشى نمىکند. شکل لوکس و غربى شکلى است که فقط توريستها و خارجيها در کوبا زندگى مىکنند و بعضى از دختران کوبايى نيز براى دستيابى به چنين زندگى لوکسى مبادرت به چنين کارى مىکنند. ولى فرق است بين پديده فحشاء در جامعه سرمايه دارى تا چنين کارى در کوبا. در جامعه کاناداشايد دخترانى که در جارويس کار ميکنند شغلشان خودفروشى باشد و هر کسى با هر قيافه و سنى بتواند هر کدام از آنها را به عنوان کالايى براى ساعتى يا شبى کرايه کند و يا بخرد. در کوبا اما مردم به آنها به عنوان فاحشه نگاه نمى کنند. و ذهنيت بد نسبت بدانها ندارند. خود آنها نيز با هر کسى به هر جايى نمر روند. در جارويس بطور مثال انتخاب يک طرفه است يک طرف پول دارد و طرف ديگر کالاست. و بالاخره کسى که پول دارد کالاى مورد بحث را بالاخره با قيمت بالاتر هم که شده مىخرد. ولى در سواحل، محل ملاقات عشاق و حتى خيابانهاى هاوانا انتخابيست دو طرفه بين دو جنس مذکر و مؤنث. بايد دو طرف بطور ظاهرى هم که شده از هم خوششان بيايد. و اگر طرف مؤنث از طرف مذکر به هر دليلى خوشش نيامد هيچ سرمايهاى و سرمايهدارى نمى تواند او را بصورت کالا خريدارى کند. احترامى که هر کوبايى به خود و به ديگران مى گذارد و بدان ايمان دارد، و شخصيتى که هر کدام از اين دختران به اصطلاح خودفروش براى خود و ديگران قائلند و واقعا داراى آن مى باشند به صدها سرمايهدار و سرمايه آنها شرف دارد. و اين را کسى نمىتواند بفهمد مگر اينکه از نزديک ببيند. درست است که لوکس زندگى کردن حق طبيعى همه آنها و همه کوبائيان است ولى مسبب اين پديده را بايد در محاصره اقتصاذى آمريکا ديد.٥سنبه ٢٨ نوامبر ٩٧ ساعت يک بعد از ظهر امير تلفن کرد که تظاهرات دانشجويى به مناسبت روز دانشجو امروز در شهر برگزار مى شود و اگر مايلى تا برويم. ساعت يک ونيم امير با موتور گازى گه از دوستش قرض گرفته بودبه سراغ من آمد (مرا به ياد دوران بچگى و موتورسوارىهاى اوليه انداخت). ساعت ٢ از جلو دانشکدهها و مجتمع پزشکى تظاهر کنندگان شروع به حرکت کردند. و امير يکى يکى مرا به دوستان و اساتيدش معرفى مى کرد و در اين جمع خوشبختانه بودند افرادى که به انگايسى صحبت مىکردند و من احساس راحتى بيشترى مىکردم. ( واقعا تنها مشکلى که من در اين مسافرت داشتم مسئله زبان بود و بالاجبار چندين کلمه اسپانيايى ياد گرفتم). تظاهرات به مناسبت بزرگداشت دانشجويانى بود که گويا در سال ١٨٧٠ که هنوز کالبد شکافى ممنوع بوده آنها استخوانها را درگورستانها جمع آورى مىکرده تا به تحقيق بپردازند و گويا هشت تن از اين دانشجويان را رژيم دست نشانده اسپانيايى آن زمان اعدام کرده است، هر لحضه بر تعداد و ابهت تظاهر کنندگان افزوده مىشد.در مسير راهپيمايى مه حدود جند کيلومترى بود بيشتر مردم از پنجرههاى منزلشان با تکان دادن دست ابراز احساسات مىکردندو مرا به ياد تظاهرات ميليونى مردو درسالهاى ٥٦ و٥٧ مى انداختند با اين تفاوت که در اينجا فقط دانشجويان بودند که درتظاهرات شرکت داشتند و اساتيدشان و مناسبت فقط دانشجو و روز دانشجو بود. جيز ديگرى که من در اين تظاهرات ياد گرفتم چگونگى و شکل تظاهرات کوبايى ها بود که شهارها گاه شعار بود، گاه سرود و گاه خطبيه. و در طول مسير راهپيمايى گاه حدود ١٠٠ مترى پير و جوان مى دويدند واين دويدن هم آنها را به شور و هيجان مىآورد و هم ورزش بود و هم افراد را از خمودى در مىآورد و شادى و خنده و ولوله خاصى به جمعيت مى داد. در مسير راهپيمايى من بيشتر با يکى از اساتيد دانشکده پزشکى که حدودا ٥٥ سال داشت بيشترجهان را ديده بود و تجارب و صحبتش برايم جالب بود صحبت مى کرديم. او از کوبا، بيمارستانها، فقر محاصره اقتصادى آمريکا و... برايم مىگفت و گاه که جمعيت احساساتى مىشد من فقط از صحبت خودمان خارج شده و از او توضيح مىخواستم که چه شده و يا چه مىگويند و در پايان از کامپيوتر و سيستم کامپيوترى بيمارستان و... سخن به ميان آمد و قرار شد من هم ولخرجى کرده ٥ سيستم کامل کامپيوتر به بيمارستان آنها اهداء (Donate) کنم. حدود ساعت ٤ به محل مراسم رسيديم که در جلوى همان زندانى بود که دانشجويان مذکور را زندانى و اعدام کرده بودند و در حال حاضر (به صورت موزهاى) براى بازديد همگان آزاد گذاشتهاند. (همان قولى که در مورد اوين و قصر و... به ما داده بودند. يا ما خودمان به خودمان داده بوديم). در اين مراسم يکى از دانشجويان در مورد واقعه مذکور سخنرانى کرد و سپس تئاترى در همين مورد توسط دانجويان اجراء گرديد و آنگاه رقصهاى قشنگ و دوست داشتنى پسران و دختران کوبايى را به تماشا نشستيم. در بازگشت دکتر به من گفت دو انتخاب داريم يکى اينکه با اتوبويس برگرديم و ديگرى پياده. شلوغى بقدرى بود که مطمئنا چند ساعتى بايد براى اتوبوس منتظر مى مانديم و من با اينکه ديسک کمرم مرا بد جورى اذيت مىکرد پياده برگشتن نيز تقريبا برايم غير ممکن بود. به دکتر گفتم انتخاب ديگرى هم داريم و آن هم تاکسى است، دکتر به دوستم امير (يعنى دانشجويش) نگاهى کرد يعنى اينکه ما از اين ولخرجيها در اينجا کمتر مى کنيم و من چون وضع ماليم ظاهرا از آنها بهتر بود هزينه تاکسى را که نفرى يک دلار بود متقبل شدم.شام را امشب اولين شبى است که در منزل امير مىخوريم. امير مقدارى گوشت گاو قاچاقى تهيه کرده (توضيح اينکه گوشت خوک غذاى معمول مردم است و گوشت گاو و مرغ تقريبا براى توريستهاست و لوکس به حساب مى آيد، چون براى کوباييها خيلى گران است و توضيح ديگر اينکه دولت کوبا فسفه يا همه يا هيچ کس را دارد يعنى اينکه يا همه مردم کوبا بايد از نعمت گوشت گاو و مرغ بهرهمند شوند و يا اينکه وقتى دولت نمىتواند براى همه تهيه کند امتيازى براى کسى نبايد قائل شد. و فعلا از برکت محاصره آمريکا و اعوان و انصارش اين حق طبيعى از ملتى يازده ميليونى سلب شده اشت). خلاصه بعد از مدتها در منزل امير قرار است گوشت گاو خورده شود. تصميم به درست کردن خورشت گرفته مىشود چون من مقدارى ادويه جات هم از کانادا آوردهام. برنج را ماريا دوست دختر امير درست مىکند و ترتيب خورشت را امير و من مىدهيم. البته من چون مهمانه کمتر مىگذارند کار کنم و در ضمن آشپزى من هم تعريفى ندارد، همچنين من که سالست در کانادا به زندگى به اصطلاح لوکس کانادا عادت کردهام آنچنان هم به سبک آشپزى و آشپزخانه آنها عادت ندارم. خانه آنها در طبقه نهم است و متلق به مادر فرنک َFrank است که گويا امير سه سالى با خواهر فرنک دوست بوده د با او در همين خانه زندگى مىکرده است. وقتى که امير و خواهر فرنک از هم جدا مىشوند باز خانواده فرنک ازامير مىخواهند تا با دوست دختر جديدش باز هم پيش آنها بماند و با آنها زندگى کند. امير در اين خانه کرايه نمى دهد يعنى از او نمىکيرند اما در ازايش کمکهاى ديگرى به آنها مىکند. بطور مثال مخارج غذا را که بيشترين خرج در کوباست کمابيش امير مىدهد. امير يخچال ندارد يهنى مجبور است از يخچال آنها استفاده کند. يخچالها بيشتر روسى است و تا زمان فروپاشى به اصطلاح اردوگاه سوسياليستى مشکلى در مورد يخچال و گوشت و ماشين واز اين قبيل چيزها گويا در کوبا نبوده و يا کمتر بوده ولى بيشترين مشکل در حال حاضر کمبود کالاست و محاره اقتصادى. يخچال امير دو سال است که فريزرش سوراخ شده و هنوز در فکر خرى يخچال نو نيست بلکه مىخواهد فريزرى دست دوم پيدا کرده و به يخچالش وصل کند. در منزل امير آب گرم و دوش وجود ندارد و براى حمام بايد از آب را با هيتر گرم کرد و با سطل آب ديگرى قاطى کرد تا آب ولرمى درست و با سطل و کاسه آب حمام کرد و اين درست مرا به ياد هندوستان مى ااندازد که اکثر خانهها حمام نداشتند و ما بدين شکل حما مى کرديم. در موقع خوردن غذا همگى با اينکه ميز غذاخورى هم در وسط سالن است روى موزائيکهاى کف اتاق مىنشينيم و و غذا مىخوريم. اما در منزل امير چيز هاى لوکسى وجود داردکه حد اقل در همسايگى آنها کمتر وجود دارد. بطور مثال آنها نينتندو Nintendo دارند که در اوقات فرغت همسادهها و دوستان مىآيند تا به نوبت از آن استفاده کنند. امير دستگاه فيلبردارى نيز دارد که مطمئنا کمتر کسى در آنجا به چنين وسيلهاى مجهز است. قرار است فيلمى تهيه کنيم و از جاهاى ديدنى بويژه موزه چهگوارا که خيلى مورد علاقه من است فيلبردارى کنيم.
کوبا و محاصره اقتصادى
موافقين و مخالفين کاسترو در کوباشنيده بودم که تقريبا بيست درصد مردم کوبا واقعا مخالف کاترو هستند و بيست در صد واقعا موافق او و شصت در صد بقيه تقريبا بى طرفند و زندگيشان را مىکنند، و اين مرا بدين فکر وداشته بود که اگر چنين است چگونه آمريکا از حد اقل بيست در صد مخالف استفاده (ببخشيد سوء استفاده) نمىکند و براحتى در کوبا کودتايى براه نمى اندازد. و به يکى از بزرگترين آرزوهايش دموکراسى در کوبا نمىرسد. (البته امىدانستم که آمريکا اگر به فکر دموکراسى بود بايد فکرى به حال اقمارش در عربستان که هنوز در آستانه قرن بيست ويکم از نصف جمعيت کشور حق رانندگى کردن، رأى دادن، و در يک کلام انسان بودن را رژيم آمريکايى آل سعود از آنها گرفته، مىکرد و يا افغانستان و ايران در پناه اسلام عزيز چه جنايتها که نمىشود و سياستمداران آمريکايى ککشان که نمىگزد هيچ به شکلى حمايت هم مىکنند. و پاکستان و ترکيه و.... به شکلهاى ديگر. فقط وقتى مسئله نفت کويت مطرح مىشود آمريکا به دفاع از دموکراسى (ببخشيد مناع نفتى خود) بر مىخيزد). اما در اين سفر متوجه شدم اکثريت مردم کوبا به ماهيت کثيف امپيرليستها پى برده و حتى آنانى که به شکلى با کاسترو مخالفند با دولت آمريکا و سياستهاى کثيفش بويژه در مورد کوبا مخالفند. و اين است که دولت آمريکا حتى پس از قتل يا مرگ کاسترو نيز اميد جندانى نمىتواند داشته باشد.
مسائل مثبت در کوبا بايد توضيح داد که کوبا کشوريست با نژادهاى مختلف از سيدهاى اروپايى تا سياههاى آفريقايى، قهوهاى هاى اسپانيايى هم رنگ خودمان، و حتى چينيها. بنابراين کوريست به تمام معنى چند نژاده.وقتى پديده تبعيض نژادى را بين کشورهاى اروپايى (بويژه آلمان را) با کانادا مقايسه مىکنيم متوجه مىشويم که در کانادا تبعيض کمترى وجود دارد و يا در بهضى موارد من به خودم جرأت مىدادم بگويم ندارد. وقتى در کوبا هستيد و با مردم آن رفت و آمد مىکنيد مىتوانى وجود تبعيض را در کانادا بهتر و بيشتر بفهمى، و اگر واقعا کشورى در جهان وجود دارد که خارج از تبعيض است کوباست. چگونه تمام نزادها و رنکها با هم مىجوشند و مينوشند و مىزيند. چگونه وقتى مردم متوجه مى شوند زبانشان را نميدانى به هزار زبان و شکل ديگر به کمک تو مىآيند تا تو را متوجه منظررشان کنند با اينکه زبان انگليسى را اکثرا نمىدانند. يادم مى آيد دوسال پيش وقتى به کبک رفته بودم و ماشين ما در آنجا خراب شد، با وجوديکه خيلىها انگليسى مىدانستند و مىفهميدند که ما فرانسوى را بلد نيستيم چه مصيبتى به سر ما نمىآوردند. مسئله مثبت ديگرى که کوبا دارد تأمين شغلل، تأمين مسکن، و تأمين غذاست. در تورنتوى بزرگ ما بيش از ١٦٨٠٠٠ Homeless داريم و شبى که آقاى Mel Lastman به عنوان شهردار تورنتوى بزرگ انتخاب شد يکى از اين بىخانهها از سرما مرد. به همين شکل در آمريکا تعداد بيشترى بىخانه و در همه کشورهاى سرمايهدارى اين زاييده نظام را داريم. در کوبا کسى بى خانه وجود ندارد. کوبا اولين کشورى است که اين ادعا را بدرستى دارد که حتى يک نفر بىسواد ندارد. در صورتيکه به ادعاى خود دست اندرکاران کانادايى فقط در استان کبکِ چندين ميليون بى سواد وجود دارد.هر کوبايى بالاجبار بايد تا کلاس هفتم را بخواند. و تحصيل تا پايان دوره دانشگاه مجانى است که ختى در سوئد و سوئيس نيز چنين نيست. ( در آنجاها وام براى تحصيل مىدهند مثل کانادا). در کوبا فقر هست ولى نه تنها کسى از گرسنگى نمرده و نمىميرد. بلکه احتياجات اوليه براى رفع سوء تذيه را دولت مجانى در اختيار همگان قرار مىدهد. و اينها همه شرميست بر پيشانى امپرياليستها که باوجود محاصره اقتصادى آنها، درکوباى انقلابى بىغذا، بىخانه، بىسواد و بىکار وجود ندارد.اگر کوبا کشورى سوسياليستى نيست حداقل بخشى از اين اقدامات انجام شده را مىتوان به جرأت سوسياليست ناميد، و اين افتخاريست براى تمامى سوسياليستهاى جهان که يک کشور کوچک عليرغم تمام مشکلات تحميل شده بدان و عليرغم همه نارساييهايى که دارد و بدان اقرار هم دارد توانسته است خدماتى را براى مردمش انجام دهد که هيچ کشور سرمايهدارى تاکنون براى مردمش انجام نداده است.
مسائل منفى در کوبا پديدههاى منفى را نيز شما در کوبا مشاهده مىُکنيد از قبيل فقر، فحشاء ويا اينکه زندگى لوکس براى عموم وجود ندارد. و اينها همه نتيجه محاصره اقتصادى آمريکا و اعوان و انصارش است. از طذف ديگر بيشتر مردم کوبا و حتى خود ما مىخواهيم کوبا را با کشورهايى مانند کانادا و آمريکا مقايسه مىکنيم و يا خود کوبائيها چون در ٩٠ مايلى ميامى زندگى مىکنند و تبليغات آمريکائيها را در آنطذف مرز مىبينندطبيعتا مدينه فاضله آنها نيز آمريکاست و انتظار آنها اين است که کوبا نيز مانند آمريکا آن همه امکانات را براى آنها آماده کند. در صورتيکه کويا را بايد با کشورهايى مانند هاييتى، جامائيکا، مکزيک، نسکاراگوا و.... مقايسه کرد. و در صورت چنين مقايسه اى خيلى چيزهاى مثبتى در کوبا هست که حتى در آمريکا و کانادا نيز وجود ندارد.
وضعيت پزشکى در کوبايکى ديگر از افتخارات کوبا طب و داروى مجانى است که به جرأت مى توان گفت کمتر کشورى در جهان چنين خدمتى را به مردمش کرده است. حدود ٧٠هزار دکتر در کوباست که نسبت به تعداد جمعيت آن در جهان اول است. از اين ٧٠ هزار دکتر ٨٥ درصد آنها متخصص هستند. فقط ٨ دانشکده پزشکى در شهر هاوانا وجود دارد. دانشجويان خارجى که براى تحصيل در رشته پزشکى از کشورهاى مختلف جهان به کوبا مىآيند کم نيستند ولى تنها تعدادى که به دولت کوبا شهريه مىپردازند زير ١٠٠ نفر مىباشند (که بيشتر از کشورهاى اروپايى و اسکانديناوى هستند از جمله دوست من امير که شهروند يا سيتيزن سوئد مى باشد و در کوبا سال آخر پزشکى را مىخواند). دانشجويان آفريقايى و تمامى داننشجويانى که از طرف احزاب کمونيست جهان براى مطالعه پزشکى به کوبا مىآيند تحصيلاتشان مجانى و با هزينه دولت کوباست. در هر خيابانى کتابخانه عمومى وجود دارد و هر بلاکى از هر خيابان پزشک عمومى مخصوص به خود را دارد. و اين افتخار ديگرى براى کوبا و شرم ديگريست براى دشمنان کوبا. سن متوسط در کوبا ٧٥ سال است که فقط يکى دو کشور اروپايى مثل فرانسه اين رکورد را دارند. وعليرغم محاصره دارويى امپرياليستها آمار مرگ ومير کودکان با کانادا برابرى مىکند.
جمعه ٢٩ نوامبر
ساعت ٤ عصر است. امير، ماريا و فرنک مشغل بازى نينتندو هستند. صداى بلند گو از دور بدجورى مرا کلافه کردهاست، ول کن هم نيست، يک ريز وراجى مىکند و يا واقعا حرفهاى خوب و آموزندهاى مىزند، ولى اعصاب مرا خرد کرده است و مرا به ياد بلندگوهاى رژيم اسلامى و تبليغات آن در منابر و مساجد مىاندازد. سعى مىکنم به خودم بقبولانم که خوب من که اسپانيايى نمىفهمم و شايد بالاخره حرفهاى خوبى راجع به مردم و انقلاب و سوسياليسم و نجات جامعه و چگونگى مقابله با محاصره اقتصادى کوبا و.... مىزند و مردم را آموزش بيشتر و بهتر مىدهد. و توجيهاتى از اين قبيل براى خودم، ولى با خود فکر مىکنم که اگر همين چيزها هم اينقدر در گوش هر مردمى وراجى کنند اولا تأثير خود را از دست مىدهد و ثانيا نتيجهاى عکسِ خواهد داد، و ثالثا مردم مگر چه گناهى کردهاند که اگر واقعا مايل نباشند باز هم بايد به اين سرو صداها گوش بدهند. تحمل من تقريبا ساعت ٦ به پايان مىرسد. چون مى دانم امير تا حدودى طرفدار دولت کوبا و فيدل کاسترو است و ممکن است ناراحت شود، از فرنک که بقول خودش I No like Politic سياست را دوست ندارد مىپرسم اين بلندگو راجع به چى صحبت مىکند که پس از دو ساعت هنوز تمام نشده؟ شماها خته نمىشويد؟ وفرنک با اشاره مىگويد ّI No like Religion, They crazy و امير که موقعتيت را مناسب ديده مرا به بالکنى مىبرد و از گوشه بالکن بلندگوى کليسا را به من نشان مىدهد. و با غرور ميگويد « اينها هم همين ملاها و آخوندهاى اينجا هستند». و من تعجب مىکنم که در يک کشور کمونيستى دو ساعت است که بلندگوى کليسا وراجى مىکند و کسى اعتراضى نمىکند. از امير مىپرسم چگونه مىگويند مذهب دراينجا آزاد نيست؟ و امير مىگويد « دراينجا بيشر از کشورهاى سرمايهدارى هم مذهب آزاد است ولى حرف آنها خريدار ندارد»، و من مىبينم که درست مى گويد. من درکانادا تحمل چنين شکنجهاى را ندارم و حق طبيعى خود مىدانم به عنوان يک شهروند کانادا اگر چنين حادثهاى در اينجا اتفاق بيفتد اعتراض رسمى کنم. مىپرسم پس چرا مردم اعتراض نمىکنند؟ بلنگوى کليسا بايد در داخل آن باشد نه بيرون براى گوش خراشاندن مردم؟ و در اينجا من از امير چپ تر شده و مىپرسم « اصلا چرا حزب و دولت اجازهى چنين مردم آزارى را به کليسا مىدهند؟»، و امير مىگويد « اولا همهى اين آزادى را کليسا دارد و باز هم يکى از دلايل آمريکا براى محاصره اقتصاديش عدم آزادى مذهب است، و در ثانى بخشى از مردم هنوز باورهاى مذهبى دارند، و ثالثا دولت عمدا اينها را آزاد گذاشته تا حرفى نزده نگذارند». من ديدم منطقى تقريبا پسنديدنى است.
شنبه ٣٠ نوامبر ٩٧
ساعت ١٢ ظهر به اين نتيجه رسيديم که ماشين امير ماشين بشو نيست و بايد ماشينى کرايه کرد (اليته روز قبل من يه امر گفته بودم که اگر ماشينش با ١٠٠ تا ٢٠٠ دلار درست ميشود يجاى ابنکه پول را به آنها بدهيم ماشين را تعمير مىکنيم). و بالاخره يک ماشين سوزوکى ٩٤ را از هتل نزديک منزل امير کرايه کرديم و در همان هتل دو کتاب (در مورد چه گوارا و انقلاب کوبا) به انگليسى نيز خريد کردم که تقريبا سرگرمى خوبى براى اوقات فراغتم بوجود آمد. ماشين را روزى ٥٠ دلار کرايه کرده و روزى ٥ دلار هم هزينه بيمه پرداختيم و در سه روز تقريبا ٤٥ دلار نيز پول بنزين داديم بنزين ليترى ٧٥ سنت آمريکايى است (نزديک ا دلار کانادايى). دونا از کانادا سفارش خريد مقدارى مهره گردن فيروزهاى را داده بود که در اين روز به آسانى پيدا و خريده شد، رفيق ديگرى نيز که بسيار به چهگوار علاقهمند است سفارش کمربندى را که تصوير اين قهرمان بزرگ را روى سگک خود دارد را داده ود اما هرچه گشتيم موفق به پيدا کردن کمربندى که چنين مشخصهاى را داشته باشد نشديم. حدود ساعت ٧ بعد از ظهر وقتى از محلهاى که اکثر سفارتها در آن است رد مىشويم امير سفارت ايران در کوبا را نيز به من نشان مىدهد و من با ديدن عکس رهبران جنايتکار جمهورى اسلامى (خمينى و خامنهاى)، به ياد هزاران مبارز و آزاديخواهى مى افتم که بدستور اينها و اوباشانشان در سالهاى اخير قربانى شدهاند. و بعد خانه سفير ايران را نشان مىدهد که تقريبا کاخى است که از رژيم جنايتکار پهلوى به ارث خمينى چيان رسيده است. ماريا دوست دختر امير نگاهى به چهره من مىکند ولى دليل نارحتى مرا درک نمىکند و من به او حق مىدهم. و امير براى اينکه موضوع را تغيير دهد مىگويد نگاه کن فقط در اين محل پنج کليسا وجود دارد.ماريا خوهرى دارد به نام آلينا که دوقولو هستند و واقعا تشخيص آن دو از هم اگر وجود لباس، گوشوارهها و ساعت آنها (که تفاوت داشتند) نبود خيلى سخت بود. و ماريا برايم تعريف مىکند که روزى براى اينکه سربسر امير بگذارند هر دو در منزل خالهشان لباسها را عوض کرده و امير آلينا را با ماريا عوضى گرفته است. شب را منزل خاله ماريا و آلينا شام دعوتيم. جشنى براى تولد دختر خاله آنها برپاست و از اينرو هديهاى نيز گرفتهايم. در سرتاسر اتاق عکسها و دکوراسيدن چينى زياد به چشم مىخورد. وقتى سئوال مى کنم شوهر خاله چشمها را به صورت چينىها در آورده و با انگليسى دست و پا سکسته و زبان اشارهاى همراه با شوخى مرا متوجه که پدرش چينى است. در بازگشت از جشن تولد سرى به Old Havana هاواناى قديم مىزنيم و با اينکه اکثر مغازهها بسته است، از پشت ويترينها چيزهاى مورد علاقهاى را ديده و قرار مىگذاريم فردا سرى بزنيم شايد مربند مذکور را نيز گير آورديم. همچنين در اينجا محلى است به نام Capitolio که گويا ارنست همينگوى در اينجا اطراق مىکرده و بخشى از نوشتهها و خاطراتش را مى نوشته.ساعت ده شب است که به کريستو Cristo مىرسيم. کريستو محلى است که يکى از سه مجسمه بزرگ عيسى مسيح در جهان رادارد. گويا دقيقا کوپى اين مجسمه يکى در مکزيک و ديگرى در آمريکاست و فاصله هرسه با هم يکيست (يعنى در سه رأس يک مثلث متساوىالاظلاع قرار دارند). در زير مجسمه عيسى مسيح هميشه عصرها کنسرت و موسيقى زنده برقرار و معشوقين جوان و پير به رقص و پايکوبى مشولند. مجسمه در بالاى تپهاى قرار دارد و از آنجا مىشود بيشتر قسمتهاى شهر را ديد. البته بلنى آن بهقدر ميدان انقلاب نبوده و وسعت ديد آن بقدر ميدان انقلاب نيست.مادر يکى از همکلاسيهاى امير که قرار است با هواپيما به استان خود برود را ما ساعت يازده شب به فرودگاه هاوانا مىبريم. وى بايد فردا صبح حدود ٧٠٠ کيلومتر را پرواز کند، و چون وسيله ديگرى نبوده که به اين راحتى تا فرودگاه او را ببرد قرار است شب را در فرودگاه بخوابد و صبح زود پرواز کند. براى ٧٠٠ کيلومتر فقط ٨٠ پزوس کوبايى کرايه داده، در صورتيکه اگر با قطار مى رفت ٢٥ و با اتوبوس ٣٠ پزوس بايد مىداد.
يکشنبه ٣١ نوامبر ٩٧